«کردتودی» گزارش میدهد؛
شبی که دفها برای پیامبر رحمت نواختند
سنندج، بعضی شبها شبیه هیچ شب دیگری نیست؛ شبهایی که شهر از هیاهوی روز فاصله میگیرد و در کوچههایش، صدایی قدیمی دوباره جان میگیرد؛ صدای دف.
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «کردامروز»، در شهر هزارمسجد، وقتی ماه مولود از راه میرسد، انگار چیزی در جان شهر بیدار میشود. چراغ مسجدها روشنتر به نظر میرسند، صلواتها گرمتر بر زبان مینشینند و نوای دف، از دل محفلها راه خود را به کوچهها باز میکند.
اینجا، دف تنها چوب و پوست و ضرباهنگ نیست؛ بخشی از حافظه مردمی است که سالهاست ارادت خود به پیامبر اکرم(ص) را با شعر و ذکر و نعت روایت میکنند. صدایی که از نسلی به نسل دیگر رسیده و هنوز هم، هر بار که بر پوست دف مینشیند، گویی دریچهای از گذشته به امروز باز میکند.
امشب اما این روایت، در صحن جدید مسجد جامع سنندج، رنگ دیگری داشت؛ بیستودومین یادواره سید بهاءالدین شمس قریشی، بهانهای شد تا شهر بار دیگر یکی از قدیمیترین روایتهای عاشقی خود را بازگو کند؛ روایتی که در آن شعر، دف و نام محمد(ص) به هم میرسند.
شهری که مسجدهایش خاطره دارند
سنندج را شهر هزارمسجد نامیدهاند؛ شاید چون در این شهر، مسجد فقط محل اقامه نماز نیست. هر مسجد، بخشی از تاریخ و فرهنگ این دیار را در خود نگه داشته است؛ از حجرههای علم و عرفان گرفته تا شبهای مولودی و حلقههای ذکر.
در چنین سرزمینی، نام مردانی چون خلیفه میرزا آقای غوثی و سید بهاءالدین شمس قریشی، تنها نامهایی در کتابها نیستند. آنها بخشی از هویت فرهنگی کردستاناند؛ مردانی که هنر و دانش را در خدمت ایمان قرار دادند و کلام و نوا را وسیلهای برای زنده نگه داشتن محبت پیامبر اکرم(ص) کردند.
شمس قریشی، شاعر و عارف نامآشنای این دیار، از جمله کسانی است که کلامش از کاغذ عبور کرد و میان مردم ماندگار شد.
وقتی صحن مسجد، نفس مولودی گرفت
مراسم پس از نماز عشاء آغاز شد، ابتدا آیات قرآن در فضای صحن پیچید؛ صدایی آرام که انگار زمینه را برای آمدن نغمهای دیگر فراهم میکرد. لحظاتی بعد، سکوت شکست.
دفها به صدا درآمدند، ریتم نخستین ضربهها که در فضا پیچید، چهرههای حاضر نیز حال و هوای دیگری گرفتند. پیرمردی که سالهاست با این نوا آشناست، جوانی که شاید نخستین بار در چنین محفلی ایستاده، و کودکی که با کنجکاوی چشم به دست دفنوازان دوخته است، همه در یک نقطه مشترک ایستاده بودند.
نام محمد(ص)
صدای خلیفه جلال زندسلیمی، مداح پیشکسوت کردستان، بر ضرباهنگ دفها نشست و صحن مسجد را از نغمههای مولودی پر کرد.
در آن لحظه، مرز میان تماشاگر و اجراکننده کمرنگ شده بود. کسی تنها شنونده نبود؛ هرکس سهمی در این روایت داشت؛ یکی با خواندن، دیگری با صلوات و آن دیگری با همراهی ضرباهنگ دف.
دف مینواخت و شعر پیش میرفت؛ گویی هر ضربه، کلمهای بود و هر کلمه، سلامی به پیامبر رحمت.
شمس؛ شاعری که کلامش هنوز در میان مردم جاری است
سید بهاءالدین شمس قریشی، ملقب به «شمسالاشراف» و متخلص به «شمس»، در سال ۱۲۹۳ هجری قمری در روستای «سەردی» شهرستان پاوه متولد شد.
برای آموختن علوم دینی، راهی حجرههای علمی پاوه، بیاره و سنندج شد و سرانجام این شهر را برای زندگی برگزید.
سالهای زندگی او با قرآن، تعلیم، تربیت و شعر گره خورد. در مسجد «هژاره» سنندج، کودکان و بزرگسالان بسیاری پای درس او نشستند و از آموزشهای دینی او بهره بردند.
اما آنچه شمس را در حافظه مردم ماندگارتر کرد، اشعاری بود که از سرچشمه ارادتش به پیامبر اسلام(ص) جوشید.
شعر برای او تنها بازی با واژهها نبود؛ راهی بود برای رساندن دل انسان به حقیقتی که به آن ایمان داشت.
از شمس، آثاری چون «مولودنامه»، «معراجنامه» و «شمسالعقاید» به زبان کردی برجای مانده و اشعاری نیز به فارسی، هورامی و عربی سروده است.
کتابی که از قفسه بیرون آمد
در میان آثار شمس قریشی، «مولودنامه» حکایت دیگری دارد.
این اثر که حدود سال ۱۳۵۰ هجری قمری به نظم درآمده، در ۹ فصل به میلاد، زندگی، اخلاق، سیره و سنت پیامبر گرامی اسلام(ص) میپردازد و برای خوانده شدن در محافل مولودی و مجالس نعت سروده شده است.
اما راز ماندگاری آن شاید در همین باشد؛ مولودنامه برای خوانده شدن نوشته شد، نه برای خاموش ماندن در میان صفحات کتاب.
امشب نیز شعر شمس، میان دفها به حرکت درآمد.
یک گروه میخواند، گروهی دیگر ادامه میداد و رشته کلام، از صدایی به صدای دیگر سپرده میشد؛ تا جایی که شعر، تمام صحن را دربر گرفت.
کتابی که روزگاری با مرکب بر کاغذ نشسته بود، امشب دوباره ورق خورد؛ اما این بار صفحاتش از جنس صدا بود.
روایتی که هنوز بوی حجره و عرفان میدهد
شمس قریشی تنها شاعر نبود؛ عالمی بود که شعر را با عرفان درآمیخت و دانش دینی را با زبان هنر به مردم رساند.
از زندگی او روایتهای عرفانی بسیاری نقل شده است. یکی از این روایتها به زمان سرودن «معراجنامه» بازمیگردد؛ زمانی که شمس در اندیشه توصیف «براق»، مرکب پیامبر اکرم(ص) در شب معراج، بود.
روایت شده است که همان شب، در خواب براق را دید؛ تصویری که بعدها در توصیف او از این مرکب آسمانی به کار آمد.
شاید همین پیوند میان ایمان، خیال و شعر است که آثار شمس را از یک متن تاریخی فراتر برده است؛ در شعر او، روایت پیامبر(ص) تنها حکایت یک واقعه نیست، بلکه تجربهای زنده و عاطفی است.
میراثی که هنوز نفس میکشد
شب به پایان نزدیک میشود، جمعیت آرامآرام پراکنده میشود و صحن مسجد از آن ازدحام نخستین فاصله میگیرد. دفها خاموش میشوند، صداها پایین میآیند و چراغهای مسجد در سکوت شب باقی میمانند.
اما بعضی صداها با خاموش شدن دف تمام نمیشوند.
صدای صلوات هنوز در گوش میماند.
نام محمد(ص) هنوز بر زبانهاست.
و شعر شمس، بار دیگر راه خود را به سوی خانهها پیدا کرده است.
شاید ماندگاری شمس قریشی نیز همینجا معنا پیدا میکند؛ در اینکه شعرش تنها متعلق به گذشته نیست. هر بار که مولودنامه در محفلی خوانده میشود، هر بار که دستی بر دف مینشیند و هر بار که گروهی برای نام پیامبر(ص) همصدا میشوند، بخشی از آن میراث دوباره متولد میشود.
سنندج امشب فقط میزبان یک یادواره نبود؛ شهر، بخشی از حافظه خود را به تماشا گذاشت.
حافظهای که در آن شعر هنوز زنده است، دف هنوز میتپد و عشق، هنوز زبان مشترک آدمهاست.
در شهر هزارمسجد، شاید بعضی کوچهها نامشان عوض شود و بعضی نسلها جای خود را به نسلهای تازه بدهند، اما صدایی هست که همچنان راهش را پیدا میکند؛ از مسجد به کوچه، از پیر به جوان و از دل یک نسل به دل نسل دیگر.
صدای دف، صدای مولودی و صدای مردمی که قرنهاست نام پیامبر رحمت را با عشق بر زبان میآورند.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
برچسبها
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!