«کردتودی» گزارش میدهد؛
پهلوانی که چکش را جایگزین میل کرد
روایت مردی که هنوز هر روز با صدای زنگ زورخانه زندگی میکند و صدای چکش، سکوت ظهر را میشکند، نه در گود زورخانه، بلکه در مغازهای در حاشیهای از شهر بیجار؛ جایی که بوی چرم، واکس و چسب کفاشی، جای عطر پهلوانی را گرفته است.
به گزارش خبرنگار گروه ورزشی پایگاه خبری تحلیلی «کردامروز»، مرد، سرش را پایین انداخته و با دقت، کفشی را میدوزد که سالها راه رفته است، دستانش آراماند؛ اما قدرت هنوز در انگشتانش موج میزند، همین دستها، روزگاری میلهای سنگین را با ریتم ضرب مرشد به گردش درمیآوردند، کباده را بر شانه میگرفتند و در گود زورخانه، برای پهلوانی این شهر عرق میریختند.
چند قدم آنسوتر، دیوار مغازه حرف دیگری برای گفتن دارد؛ حکمهای قهرمانی، مدالهای استانی و کشوری و لوحهای تقدیر، کنار هم قاب شدهاند؛ گویی هنوز نمیخواهند باور کنند صاحبشان امروز کفاشی میکند، در گوشهای دیگر، زنگ زورخانه آویزان است.

رسول محمدیوسفی، متولد ۱۳۵۲، هر بار که نگاهش به آن زنگ میافتد، انگار دوباره صدای مرشد در گوشش زنده میشود؛ صدایی که روزگاری آغازگر ورزش، رفاقت، جوانمردی و پهلوانی بود و امروز اما آن زنگ، در سکوت مغازهای کوچک آویزان مانده است؛ بیآنکه دستی آن را برای آغاز ورزش به صدا درآورد.
وقتی وارد مغازه میشوم، تصورم این است که با یک کفاش روبهرو خواهم شد؛ مردی که سالهاست کفشهای مردم را تعمیر میکند و زندگی آرامی دارد، اما چند دقیقه کافی است تا بفهمم اینجا، یک کفاشی معمولی نیست، اینجا، موزهای کوچک از خاطرات ورزش پهلوانی بیجار است.
هر مدال، روایت یک مسابقه است، هر حکم قهرمانی، یادگار سالهایی است که رسول محمدیوسفی برای نام بیجار روی تشک کشتی و در گود زورخانه جنگیده است.
او نزدیک به دو دهه، در رشته کشتی پهلوانی و ورزش زورخانهای فعالیت کرده؛ مسابقات استانی و کشوری را تجربه کرده، بارها روی سکوی قهرمانی ایستاده و افتخار آفریده است و امروز، درآمد خانوادهاش از تعمیر کفش مردم تأمین میشود.

از او میپرسم هنوز ورزش میکند؟ لبخندی میزند؛ از آن لبخندهایی که بیشتر از شادی، بوی دلتنگی میدهد، میگوید: ورزش از زندگی من جدا نشده است؛ فقط سالنش عوض شده است.
ادامه میدهد: هر روز مسیر خانه تا مغازه را پیاده میآیم، مسیرش طولانی است، اما همان را تمرین خودم میدانم، روزهای تعطیل هم در خانه، هنوز میل میگیرم، شنا میروم و ورزش زورخانهای انجام میدهم، اگر ورزش را کنار بگذارم، انگار بخشی از وجودم را از دست دادهام.
در میان گفتوگو، دست از کار نمیکشد، کفشی را کهنهدوزی میکند و آرام از روزهایی حرف میزند که ورزش، همه زندگیاش بود، از مسابقههایی که برایشان ماهها تمرین میکرد و از مدالهایی که گرفتنشان آسان نبود، از تشویق مردم، از احترامی که روزگاری نصیب قهرمانان میشد و اما ناگهان لحنش تغییر میکند.
چکش را روی میز میگذارد، نگاهش به قاب مدالها میافتد و با صدایی آرام میگوید:«تا وقتی مدال میآوری، همه هستند؛ عکس میگیرند، تبریک میگویند و وعده میدهند، اما مسابقه که تمام شد، انگار دیگر وجود نداری.»
این جمله را با گلایه نمیگوید، با حسرت میگوید، حسرتِ سالهایی که گذشت؛ سالهایی که مدالها ماندند، اما بسیاری از وعدهها.

چشمم به زنگ زورخانه میافتد؛ همان زنگی که سالها نوای آغاز ورزش پهلوانی را در گوش پهلوان رسول زنده نگه داشته است، از او میپرسم: «بعد از همه این بیمهریها، هیچوقت دلت از پهلوانی سرد نشده؟»
نگاهی به قاب کوچکی از حضرت ابوالفضل العباس (ع) که بر دیوار مغازه نصب شده میاندازد، مکثی میکند و آرام میگوید: «پهلوانی اگر برای مدال باشد، یک روز تمام میشود؛ اما اگر برای حضرت ابوالفضل(ع) باشد، هیچوقت تمام نمیشود.»
این جمله، شاید خلاصه تمام زندگی مردی باشد که بیست سال در گود زورخانه عرق ریخته، مدال گرفته، قهرمان شده و امروز، در مغازهای کوچک، کفش مردم را تعمیر میکند.
پهلوان رسول هر سال با آغاز موسم اربعین، چکش و سوزن کفاشی را کنار میگذارد و راهی کربلا میشود. نه برای زیارت صرف، بلکه برای خدمت، در موکب اربعین بیجاریها، هیچ مسئولیتی برای او کوچک نیست، گاهی ظرف میشوید، گاهی کفش زائران را مرتب میکند، گاهی غذا توزیع میکند و گاهی نیمههای شب، بیآنکه کسی نامش را بداند، مشغول نظافت موکب میشود.
میگوید: «آنجا دیگر مدال و حکم قهرمانی معنا ندارد؛ همه خادم هستیم، هر کاری باشد انجام میدهم، فقط به عشق امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع)»، شاید همین عشق است که نگذاشته تلخی بیتوجهیها، جوانمردی را از او بگیرد.
او از مدیران ورزش گلایه دارد؛ از اینکه پیشکسوتان پس از سالها افتخارآفرینی به فراموشی سپرده میشوند؛ از اینکه مدالها بیمه نمیشوند و حکمهای قهرمانی، نان سفره خانواده را تأمین نمیکنند.

اما در تمام مدت گفتوگو، حتی یکبار هم از مردم گلایه نمیکند، میگوید: «اگر امروز دوباره به عقب برگردم، باز هم ورزش پهلوانی را انتخاب میکنم؛ چون این ورزش، اول انسان میسازد، بعد قهرمان»، شاید راز ماندگاری او نیز همین باشد؛ مردی که سالها پیش بر سکوی قهرمانی ایستاد، اما هنوز خود را بر سکوی خدمت میبیند.
شاید مسئولان سالهاست رسول محمدیوسفی را فراموش کرده باشند؛ اما مردی که جوانمردی را در مکتب حضرت ابوالفضل العباس (ع) آموخته است، هنوز هر صبح، پیش از آنکه کفشهای مردم را مرمت کند، دل خودش را مرمت میکند؛ با همان عهدی که سالها پیش در گود زورخانه بسته بود؛ پهلوان بماند، حتی اگر دیگر کسی او را قهرمان صدا نزند.
اما این گزارش، فقط روایت زندگی یک پهلوان نیست
رسول محمدیوسفی، میتواند نماد دهها و شاید صدها ورزشکاری باشد که سالهای جوانی خود را برای افتخارآفرینی این شهرستان صرف کردند، اما پس از پایان دوران قهرمانی، در هیاهوی تغییر مدیران، مراسم تقدیر و عکسهای یادگاری، به فراموشی سپرده شدند.
بیجار، تنها یک شهرستان در شرق استان کردستان نیست؛ «بام ایران» است، شهری که بهواسطه ارتفاع قابلتوجه از سطح دریا، آبوهوای سرد و شرایط طبیعی کمنظیر، از دیرباز یکی از مناسبترین مناطق کشور برای پرورش ورزشکاران رشتههای استقامتی، کشتی، دوومیدانی، دوچرخهسواری، کوهنوردی و دیگر ورزشهای قدرتی و هوازی بهشمار میرود.
ورزشکارانی که در این اقلیم سخت رشد میکنند، از کودکی با کمبود اکسیژن نسبی، زمستانهای طولانی و زندگی در ارتفاع خو میگیرند؛ ویژگیهایی که در بسیاری از کشورهای صاحب ورزش، سرمایهای ارزشمند برای استعدادیابی و قهرمانپروری محسوب میشود.، آنچه در بسیاری از نقاط جهان با صرف میلیاردها تومان برای ایجاد کمپهای تمرین در ارتفاع به دست میآید، خداوند بهصورت طبیعی به بیجار بخشیده است.

با این حال، این ظرفیت بزرگ، سالهاست کمتر دیده شده است
بیجار هنوز از داشتن زیرساختهای متناسب با جایگاه خود در ورزش کشور محروم است؛ استعدادهای فراوانی که میتوانستند نام ایران را در میادین ملی و بینالمللی بلندآوازهتر کنند، یا هرگز کشف نشدند، یا در میانه راه، زیر فشار مشکلات اقتصادی و نبود حمایت، ورزش را کنار گذاشتند.
رسول محمدیوسفی، تنها یک قهرمان کشتی و ورزش زورخانهای نیست؛ او نماد فرصتی است که میتوانست به سرمایهای بزرگ برای ورزش این شهرستان تبدیل شود؛ سرمایهای که اگر قدر آن دانسته میشد، امروز شاید دهها نوجوان بیجاری، به جای ترک ورزش، راه او را ادامه میدادند.
شاید وقت آن رسیده باشد که مدیران ورزش، به جای آنکه قهرمانان را تنها روی سکوهای افتخار ببینند، پس از خاموش شدن چراغ مسابقات نیز کنار آنان بمانند؛ زیرا مدالها، روزی در قابها جا میگیرند، اما احترام به پیشکسوتان، فرهنگی است که نسلهای آینده را به ورزش، جوانمردی و امید پیوند میزند.
وقتی آخرین نگاه را به مغازه کوچک پهلوان رسول محمدیوسفی میاندازم، چکش کفاشی هنوز روی میز است، مدالها همچنان بر دیوار میدرخشند و زنگ زورخانه، آرام و بیصدا از سقف آویزان است.
شاید صدای آن زنگ سالهاست در این مغازه شنیده نمیشود؛ اما تا زمانی که پهلوانانی چون رسول محمدیوسفی، با همان مرام، همان فروتنی و همان عشق به مردم و اهلبیت(ع) زندگی میکنند، روح پهلوانی در بیجار هنوز زنده است؛ روحی که اگر قدرش دانسته شود، میتواند بار دیگر این شهر کوهستانی را به یکی از خاستگاههای بزرگ قهرمانان ایران تبدیل کند.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!