«کردتودی» گزارش میدهد؛
سنندج، آغوشی برای وحدت از سراسر ایران
جمعه ششم شهریور، سنندج در هفته وحدت، میزبان کاروانهایی از تهران، شیراز و دیگر شهرهای ایران بود؛ موکبهایی که با عطر خدمت و مردم شیعه و سنی، خیابان فردوسی را به روایت زندهای از برادری تبدیل کردند.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «کردامروز»، جمعه ششم شهریورماه، خیابان فردوسی سنندج دیگر فقط یک خیابان نبود؛ به مسیر بلندی برای عبور دلها از کنار یکدیگر بدل شده بود؛ جایی که موکبهایی از تهران، شیراز و شهرهای مختلف کشور، در کنار مردم کردستان ایستادند تا در هفته وحدت، معنای برادری را نه در شعار، که در فنجان چای تعارفشده، بشقاب غذای گرم، لبخند یک کودک و دستهایی که بیهیچ پرسشی در دست یکدیگر قرار گرفتند، به تصویر بکشند.
غروب هنوز از راه نرسیده بود که خیابان فردوسی سنندج آرامآرام رنگ دیگری گرفت، از یک سو صدای رفتوآمد مردم و کودکان بود و از سوی دیگر عطر چای و شربت و غذا که از موکبهای برپا شده در مسیر به هوا میرفت؛ انگار شهر خود را برای میزبانی از یک مهمان بزرگ آماده کرده بود؛ مهمانیای که نامش «امت احمد» بود و صاحبخانهاش، همه مردم ایران.
مردم از محلههای مختلف سنندج آمده بودند؛ پیرمردانی با چهرههای آفتابخورده، مادرانی که دست کودکانشان را گرفته بودند، جوانانی که در میان جمعیت رفتوآمد میکردند و کودکانی که شادی را بیواسطه و بیتکلف زندگی میکردند. اما در میان این جمعیت، چهرههایی نیز از راههای دور دیده میشد؛ کسانی که کیلومترها طی کرده بودند تا سهمی از این ضیافت داشته باشند.
موکبهایی از تهران، شیراز و دیگر شهرها، خود را به سنندج رسانده بودند؛ نه برای آنکه تنها خدمتی ارائه کنند و بازگردند، بلکه برای آنکه در قلب کردستان، کنار مردمی بایستند که هفته وحدت را به بخشی از فرهنگ زندگی خود تبدیل کردهاند.
در اینجا فاصله میان پایتخت و کردستان، میان جنوب و غرب کشور، در چند کیلومتر جاده خلاصه نمیشد؛ فاصلهها پیش از رسیدن کاروانها به سنندج، در گرمای محبت مردم آب شده بود.
در یکی از موکبها، جوانی مشغول ریختن چای برای رهگذران بود. پیرمردی ایستاد، استکان را گرفت و چند کلمهای با او صحبت کرد. گفتوگویشان کوتاه بود، اما تصویرشان گویا تمام فلسفه این مهمانی را در خود داشت؛ یکی آمده بود خدمت کند و دیگری آمده بود مهمان باشد، اما چند لحظه بعد دیگر معلوم نبود چه کسی میزبان است و چه کسی مهمان.
در موکب دیگری، دیگهای غذا برپا بود و بخار گرم از میان جمعیت بالا میرفت. دستهایی که غذا میکشیدند، دستهایی که ظرفها را میان مردم میگرداندند و دستهایی که پس از پذیرایی، برای تشکر روی سینه قرار میگرفتند، همه از یک زبان مشترک سخن میگفتند؛ زبان خدمت.
وحدت در سنندج، همینجا معنا میشد؛ جایی که کسی از دیگری نمیپرسید اهل کدام مذهب است، از کدام شهر آمده و چه لهجهای دارد و همه برای یک مناسبت گرد آمده بودند؛ میلاد پیامبری که محبتش میتواند دیوارهای ساختهشده از سوءتفاهم را فرو بریزد و انسانها را زیر یک نام گرد آورد: امت محمد(ص).
خیابان فردوسی، هرچه به ساعات برگزاری مراسم نزدیکتر میشد، شلوغتر میشد. جمعیت از پیادهراه به سمت میدان انقلاب امتداد پیدا میکرد و چهره شهر آرامآرام در میان موجی از مردم گم میشد. اما این گمشدن، از جنس بیهویتی نبود؛ اتفاقاً هرکس در این جمع، هویت خود را با دیگری قسمت میکرد تا تصویری بزرگتر شکل بگیرد؛ تصویری از کردستانی که وحدت را زندگی میکند.
در گوشهای، صدای دفنوازی بلند شد. ریتم دف با صدای صلوات و ذکر درآمیخت و فضای خیابان را به حالوهوایی روحانی برد. اینجا موسیقی آیینی کردستان، در کنار مولودیخوانی و برنامههای فرهنگی، روایتی بومی از یک جشن بزرگ اسلامی ارائه میکرد؛ روایتی که در آن فرهنگ و ایمان در کنار هم نشسته بودند.
کودکان اما روایت دیگری از این جشن داشتند
برای آنان، هفته وحدت شاید هنوز مفهومی بزرگ و انتزاعی باشد، اما شادیشان در همین خیابان، سادهترین ترجمه وحدت بود. قصرهای بادی، استخر توپ، ترامپولین، نقاشی و نقاشی صورت، گوشهای از جشن را به قلمرو کودکان تبدیل کرده بود. کودکانی با صورتهای رنگی، در میان جمعیت میدویدند و میخندیدند؛ بیخبر از آنکه بزرگترها سالهاست درباره ضرورت کنار هم بودن سخن میگویند و آنان، بیهیچ سخنرانی، معنای آن را زندگی میکنند.
کودکی دست مادرش را گرفته بود و از میان جمعیت عبور میکرد. چند قدم جلوتر، پسری دیگر مشغول بازی بود و آن سوی خیابان، جوانی از یکی از موکبها برای مردم شربت میریخت. صحنه ساده بود، اما اگر کسی میخواست معنای وحدت را در یک قاب ثبت کند، شاید همین تصویر کافی بود.
شب که آرامآرام بر سنندج سایه میانداخت، چراغهای خیابان روشنتر میشدند و جمعیت همچنان در رفتوآمد بود. گویی شهر نمیخواست این مهمانی به پایان برسد.
صدای «یا رسولالله» در میان جمعیت میپیچید و گاهی نوای دف بر آن سایه میانداخت. از بلندگوها برنامههای مختلف پخش میشد و در بخشهایی از مسیر، اجرای نمایش و برنامههای فرهنگی، خانوادهها را گرد هم میآورد.
اما پشت همه این صداها، صدای دیگری هم شنیده میشد؛ صدای مردمی که کنار یکدیگر ایستاده بودند.
سنندج در آن شب، بیش از آنکه صحنه یک جشن باشد، صحنه یک واقعیت بود: اینکه میتوان شیعه و سنی بود و در کنار هم زیست؛ میتوان کرد بود، فارس بود، ترک بود، لر بود یا از هر نقطه دیگری از ایران آمد و در نهایت، خود را عضوی از یک خانواده بزرگتر دانست.
موکبهای مهمان نیز بخشی از همین روایت بودند. از تهران تا شیراز و از دیگر شهرهای کشور تا سنندج، آدمهایی آمده بودند که شاید نخستینبار یکدیگر را میدیدند، اما در فاصله کوتاهی، بیگانگی جای خود را به آشنایی داده بود.
آنچه در خیابان فردوسی اتفاق افتاد، بیش از یک پذیرایی جمعی بود. هر استکان چای، هر بشقاب غذا، هر صلوات و هر لبخند، قطعهای از پازلی بود که تصویر وحدت را کامل میکرد.
در روزگاری که برخی تلاش میکنند اختلافها را بزرگ و اشتراکها را کوچک نشان دهند، مردم سنندج و میهمانانشان، بیآنکه نیازمند استدلالی پیچیده باشند، پاسخ خود را در سادهترین شکل ممکن ارائه کردند: کنار هم ایستادند.
و شاید زیباترین بخش این ماجرا همین بود که وحدت، روی سن سخنرانی نمیشد؛ در میان مردم جریان داشت.
پیرمردی که برای جوان موکبدار دعا میکرد، مادری که برای کودک دیگری جا باز میکرد، جوانی که دست سالمندی را از میان جمعیت عبور میداد، موکبداری که از شهری دور آمده بود تا به مردم سنندج خدمت کند و خانوادهای که بخشی از غذای خود را با دیگری قسمت میکرد؛ اینها همه جملههای کوتاه یک گزارش بلند بودند؛ گزارشی به نام «ایران».
جمعه ششم شهریور، سنندج یک بار دیگر نشان داد که وحدت، واژهای برای مراسم و مناسبتها نیست؛ اگر قرار باشد وحدت ماندگار شود، باید در رفتار مردم ریشه داشته باشد.
آن شب، خیابان فردوسی شاهد دستهایی بود که برای خدمت بالا میرفت، دستهایی که برای دعا رو به آسمان میرفت و دستهایی که برای سلام و محبت به سوی دیگری دراز میشد.
در پایان مهمانی، شاید غرفهها جمع شوند، دیگها خاموش شوند، صدای بلندگوها فروکش کند و خیابان دوباره شکل معمول خود را پیدا کند؛ اما تصویری که در حافظه شهر باقی میماند، تصویری از مردمی است که در کنار هم ایستادند.
سنندج در هفته وحدت، میزبان جشن نبود؛ خودِ جشن وحدت بود
شهری که در آن، شیعه و سنی در کنار هم نشستند، دست در دست یکدیگر گذاشتند و نشان دادند که میتوان اختلاف در مذهب داشت، اما اختلاف در محبت نداشت.
اینجا، وحدت یک شعار نبود؛ استکانی چای بود که دستی از تهران تعارف کرد، غذایی بود که دستی از شیراز میان مردم قسمت کرد، لبخندی بود که یک کردستانی به میهمانش هدیه داد و دعایی بود که پیرمردی برای سربلندی همه ایران بر زبان آورد.
و شاید اگر بخواهیم تمام آنچه را در خیابان فردوسی سنندج گذشت، در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: آن روز، فاصلهها کوتاه شدند، دلها به هم رسیدند و ایران، در قلب کردستان، معنای دیگری از «امت واحده» را به تماشا گذاشت.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
برچسبها
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!