در سایههای شیشه؛
روایت تلخ اعتیاد در پشت درهای بیمارستان
راهروهای بیمارستان قدس، فقط محل عبور بیماران و پرستاران نیست؛ اینجا جایی است که اضطراب پدران، اشکهای پنهان مادران و آیندههای ناتمام جوانان در سکوتی سنگین به هم گره میخورند.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «کردامروز»، راهروهای بیمارستان قدس، فقط محل عبور بیماران و پرستاران نیست؛ اینجا جایی است که اضطراب پدران، اشکهای پنهان مادران و آیندههای ناتمام جوانان در سکوتی سنگین به هم گره میخورند، بسیاری از تختهای این بیمارستان، میزبان جوانانی است که در دام اعتیاد به «شیشه» گرفتار شدهاند؛ مادهای که نه فقط جسم، که رؤیاها و آیندهها را نیز میسوزاند.
راهروی طولانی بیمارستان قدس بوی تلخی دارد؛ بویی که فقط از دارو و الکل نیست، بلکه از نگرانیهایی میآید که در چهره پدران و مادران نشسته است، صندلیهای فلزی کنار دیوار، شاهد ساعتها انتظارند؛ انتظارهایی که گاهی با امید آغاز میشوند و اغلب با سکوتی سنگین پایان میگیرند.
مادر میانسالی گوشهای نشسته است، چادرش را محکم دور خود پیچیده و نگاهش مدام به در بخش میافتد، هر بار که در باز میشود، چشمانش برق کوتاهی میزند؛ اما دوباره خاموش میشود، پسرش بیستوچند سال بیشتر ندارد، چند سال پیش دانشجوی رشتهای بود که خانواده به آن افتخار میکردند، حالا اما تختی در بیمارستان قدس سهم او شده؛ تختی که بیشتر از آنکه نشانه درمان باشد، یادآور سقوطی آرام و دردناک است.
پدر دیگری با دستهای گرهکرده قدم میزند، چهرهاش نشان میدهد شبهای زیادی را بیخواب گذرانده است، گاهی زیر لب چیزی میگوید؛ شاید دعا، شاید حسرت. او هم پسرش را برای درمان آورده؛ پسری که زمانی قرار بود ستون آینده خانواده باشد، اما حالا زیر سایه اعتیاد به شیشه، به انسانی تبدیل شده که حتی خودش را هم بهسختی میشناسد.
شیشه، فقط یک ماده مخدر نیست؛ طوفانی است که وقتی وارد زندگی جوانان میشود، نهتنها جسم آنها را میفرساید، بلکه ذهن، امید و پیوندهای خانوادگی را نیز از هم میپاشد، بسیاری از پزشکان میگویند بیمارانی که با اعتیاد به شیشه به بیمارستان میرسند، اغلب درگیر آشفتگیهای شدید روانیاند؛ پرخاشگری، توهم، اضطراب و گاه فروپاشی کامل شخصیت.
در یکی از اتاقهای بخش، جوانی روی تخت نشسته و به نقطهای نامعلوم خیره شده است. مادرش کنار تخت، آرام موهای او را نوازش میکند؛ مثل سالهایی که کودک بود و تب داشت. اما حالا تب او از جنس دیگری است؛ تب شیشه، تب توهم، تب فرار از واقعیت.
مادر آهسته گفت: پسرم خیلی آرام بود… اهل دعوا نبود، نمیدانم چه شد که گرفتار این چیزها شد،این جمله را در راهروهای بیمارستان قدس زیاد میتوان شنید، روایتهایی شبیه هم؛ جوانانی که گاهی از سر کنجکاوی، گاهی از سر فشار دوستان و گاهی برای فرار از مشکلات زندگی، قدم در مسیری گذاشتهاند که پایانش تاریکتر از آن چیزی است که تصور میکردند.
پرستاری که سالها در این بخش کار کرده است در ادامه افزود: بسیاری از بیماران جوان هستند؛ گاه حتی زیر سی سال است.
وی با صدایی آرام خاطر نشان کرد: خیلی از خانوادهها دیر متوجه میشوند، وقتی میآیند که دیگر حال بیمار خیلی وخیم شده است.
در این بیمارستان، فقط بیماران درمان نمیشوند؛ خانوادهها نیز با زخمی عمیق دستوپنجه نرم میکنند، پدران و مادرانی که سالها برای آینده فرزندانشان زحمت کشیدهاند، حالا باید نظارهگر نبردی باشند که گاه از توان آنها خارج است.
در گوشهای از راهرو، مرد سالخوردهای نشسته و تسبیحی در دست دارد، هر دانه تسبیح که از میان انگشتانش عبور میکند، انگار آرزویی خاموش را با خود میبرد.
وی میگوید: آدم فکر میکند اعتیاد برای دیگران است… تا وقتی که یک روز میبینی پای فرزند خودت وسط است، شیشه، آینده را آرام آرام میبلعد جوانی که میتوانست مهندس، پزشک یا معلمی دلسوز باشد، ناگهان به بیماری تبدیل میشود که برای بازگشت به زندگی عادی باید راهی طولانی و دشوار را طی کند.
پزشکان در این باره میگویند: درمان اعتیاد به شیشه فقط با دارو ممکن نیست؛ این مسیر نیازمند حمایت خانواده، مراقبت روانی و بازگشت تدریجی به زندگی اجتماعی است، اما در بسیاری از موارد، آسیبهایی که این ماده به ذهن و روان وارد میکند، سالها باقی میماند.
بیرون از پنجرههای بیمارستان، شهر به زندگی عادی خود ادامه میدهد، خیابانها شلوغاند، مغازهها بازند و جوانان در رفتوآمد، اما درون این ساختمان، زمان شکل دیگری دارد؛ هر ساعت، مثل روزی طولانی میگذرد.
برای پدران و مادرانی که پشت درهای این بخش نشستهاند، آینده چیزی مبهم است آنها میان امید و ترس معلقاند؛ امید به اینکه فرزندشان دوباره به زندگی بازگردد و ترس از اینکه این تاریکی پایان نداشته باشد.
بیمارستان قدس، در سکوت خود داستانهای زیادی را پنهان کرده است؛ داستان جوانانی که در پیچوخم اعتیاد گم شدند، و خانوادههایی که هنوز با تمام توان برای بازگرداندن آنها میجنگند.
در این راهروها، هر نگاه خسته یک سؤال مشترک دارد و آن اینکه آیا هنوز میتوان آینده را از دل این تاریکی بیرون کشید؟
شاید پاسخ این سؤال، نه فقط در اتاقهای این بیمارستان، بلکه در جامعهای نهفته باشد که باید پیش از آنکه جوانانش به این نقطه برسند، دستشان را بگیرد. زیرا پشت هر تخت در این بیمارستان، آیندهای ایستاده که هنوز برای نجات آن دیر نشده است.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!