روایت من در اعتکاف بیجار؛
خلوتی میان نسلها و دغدغهها
روزهای اعتکاف حال و هوایی داشت که با هیچ مراسم دیگری قابلقیاس نبود، نوجوانان و جوانان، با چهرههایی میان شور و کنجکاوی، گویی آمده بودند تا در میان دیوارهای سنگی و سکوتِ پر معنا، پاسخ پرسشهایی را بیابند.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «کردتودی»، مسجد جامع بیجار در روزهای اعتکاف، حال و هوایی داشت که با هیچ مراسم دیگری قابلقیاس نبود، از همان لحظه ورود، بوی اسپند با صدای تلاوت قرآن در فضا درهم آمیخت و نوجوانان و جوانان، با چهرههایی میان شور و کنجکاوی، در گوشههای مسجد نشسته بودند؛ گویی آمده بودند تا در میان دیوارهای سنگی و سکوتِ پر معنا، پاسخ پرسشهایی را بیابند که در هیاهوی روزمره گم شده بود.
برای من، حضور در این مراسم فراتر از یک مأموریت خبری بود، سالهاست که بهعنوان خبرنگار در میان مردم زندگی کردهام، اما این بار احساس میکردم باید از پشت دوربین و دفتر یادداشت فاصله بگیرم و خود را در این جمع غرق کنم، اعتکاف فرصتی بود تا هم روایتگر باشم و هم تجربهگر؛ هم ببینم و بنویسم، هم در سکوت، خودم را بازیابم، شاید در این سه روز، فاصله میان حرفه و دل کمتر شود.
نوجوانان بیجاری با انرژی خاصی حاضر بودند، پسری شانزدهساله با لبخندی صادق گفت: «آمدهام ببینم میشود چند روز بدون گوشی زندگی کرد یا نه» جملهای ساده، ولی پر از دغدغهای عمیق، دغدغهٔ نسلی که میان فضای مجازی و واقعیت سرگردان است، برایشان اعتکاف فقط عبادت نبود؛ تجربهای از بازگشت به خویشتن بود، فرصتی برای لمس آرامشی که خارج از این دیوارها کمتر یافت میشود.
در گوشهای دیگر، جوانی بیستساله با صدایی آرام قرآن میخواند و وقتی پرسیدم چرا آمدهای گفت: «برای اینکه دوباره خودم را پیدا کنم، بیرون از اینجا، همه چیز آدم را از خودش دور میکند؛ کار، درس، شبکههای اجتماعی، حتی آدمها»، در چشمانش خستگی و امید، هر دو با هم زندگی میکردند، او از نسلی بود که در میان سرعتِ بیامان زندگی مدرن، هنوز به دنبال معنا میگردد، شاید همین جستوجو ارزشمندترین ویژگی این نسل باشد.
شب اول مسجد در سکوتی دلنشین فرو رفت، نور زرد لامپها روی فرشهای سرخ افتاده بود و زمزمهٔ دعاها، فضا را نوازش میکرد، نوجوانان در حلقههای کوچک نشسته، دربارهٔ ایمان، دوستی و آینده گفتوگو میکردند، یکیشان گفت: «ما دنبال آرامشیم، نه فقط تفریح» جملهای که نشان میداد در پس ظاهرِ پرهیاهوی نسل جدید، عطشی عمیق برای معنا و امنیت درونی وجود دارد.
در میان جمع پیرمردی بود که هر سال در اعتکاف حاضر میشد، با نگاهی مهربان به جوانان گفت: «این نسل با ما فرق دارد، اما دلشان پاکتر است، فقط باید کسی باشد که با زبان خودشان با آنها حرف بزند» سخنش مرا در مسیرِ فکرِ جدیدی برد، راز پیوند نسلها، شاید همین باشد در فهمیدن، نه قضاوتکردن؛ در گفتگو، نه فاصلهگرفتن است.
روز دوم فضای مسجد رنگی دیگر گرفته بود، خستگی شب گذشته در چهرهها نمایان بود، اما آرامشی نوین در نگاهها موج میزد، نوجوانان در کارگاههای فرهنگی و حلقههای معرفتی شرکت میکردند، یکی از مربیان گفت: «ما نمیخواهیم فقط درس بدهیم؛ میخواهیم گوش کنیم» همین جمله، تفاوت این اعتکاف را با بسیاری از برنامههای مذهبی نشان میداد: در اینجا، گفتوگو جریان داشت، نه سخنرانی یکسویه است.
ظهر آن روز، نور پنجرههای رنگی مسجد، نوارهایی روی فرشها کشید، نوجوانی با صدایی شکوهمند اذان گفت و همگی سکوت کردند، لحظهای بود که گویی زمان متوقف شده بود و در آن سکوت، اذان نهتنها دعوت به نماز، بلکه فراخوانی برای بازگشت بود؛ بازگشت به خود، به معنا، به آرامش ذاتی، در آن لحظه فهمیدم خبرنگاری من هم رنگی دیگر گرفته است، دیگر ناظر نیستم، بلکه بخشی از روایت شدهام.
عصر همان روز، در گوشهای از مسجد با چند نوجوان باب سخن را باز کردم، از آرزوهایشان پرسیدم، یکی گفت میخواهد معلم شود تا بتواند نسل بعدی را بهتر درک کند، دیگری گفت فیلمساز شود تا از ایمان و امید فیلم بسازد، در میان پاسخها، امیدی نهفته بود؛ امید به آیندهای که در آن ایمان و علم، معنویت و پیشرفت، در کنار یکدیگر رشد کنند.
شب دوم مناجات و دعا حال و هوایی خاص داشت، گریههای آرام، لبخندهای پنهان و نگاههایی که از اشک، نور میتابیدند، همه گواهی بر تحولی درونی بودند، در آن لحظه فهمیدم اعتکاف فقط عبادت نیست؛ بازسازیای از روح است، هرکس به اندازهٔ ظرفیت خود، چیزی از این خلوت برمیدارد؛ یکی آرامش یکی امید، یکی تصمیمی تازه برای تغییر است.
در گوشهای از مسجد، جوانی داشت در دفترچهاش مینوشت، کنجکاو شدم و پرسیدم چه مینویسد گفت: «دارم با خودم حرف میزنم، اینجا آدم فرصت دارد خودش را بشنود» جملهاش مرا تکان داد، در دنیایی که همه در حال حرفزدناند، شاید بزرگترین نیاز ما همین باشد: شنیدن صدای درون است.
روز سوم از راه رسید و چه زود زمان میگذرد، حالوهوای وداع، فضا را پرکرده بود، نوجوانان با هم عکس میگرفتند، شمارهتلفن رد و بدل میکردند و قول میدادند دوباره برای سال دیگر برگردند، در چهرههایشان، دلتنگی زودرسی دیده میشد؛ دلتنگی برای فضایی که در آن قضاوتی نبود، رقابتی نبود، فقط همدلی و آرامش بود.
در لحظهٔ خروج، همان پیرمرد روز اول کنار در مسجد ایستاده بود، گفت «هر سال که این بچهها را میبینم، امیدم بیشتر میشود، ایمان هنوز زنده است؛ فقط شکلش عوض شده» سخنش را در دفترم نوشتم، شاید این جمله، خلاصهٔ تمام آنچه در این سه روز دیده بودم بود.
بیرون از مسجد، هوای سرد بیجار صورتم را نوازش میکرد، خیابانها خلوت بود و باد، در کوچهها زمزمهاش را میپیچاند، در دل گفتم «شاید خبرنگاری یعنی همین؛ دیدن لحظههایی که در ظاهر کوچکاند، اما در عمقشان جهانی از معنا نهفته است» این تجربه برایم نهتنها یک گزارش، بلکه درسی بود دربارهٔ انسان، ایمان و نسل جدید.
اکنون که به آن سه روز بازمیگردم، میبینم اعتکاف برایم فقط یک رویداد مذهبی نبود؛ سفری بود از بیرون به درون، از مشاهده به درک، از نوشتن به زیستن، در میان نوجوانان و جوانان بیجاری، معنایی تازه از ایمان دیدم؛ ایمانی که نه در قالبها، بلکه در صداقت و جستوجوی بیپایانشان زنده است.
نویسنده: سید محمد صابر سبحانی خبرنگار
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!