Go Up
kurdtoday
فرزند شهید محمدعزیز شریفی:گروه : اجتماعی

پیکر پدرم را دیدم ولی فکش به کلی از بین رفته بود/ از فرزند شهید بودن فقط یک نام خشک و خالی برای ما باقی مانده است

شهید محمد عزیز شریفی , روستای هشمیز سنندج , پیشمرگ روح الله , روستای تازآباد چهل گزی , فرزند شهید

فرزند پیشمرگ مسلمان کرد شهید محمد عزیز شریفی: روزیکه اجلاسیه نهایی کنگره پیشمرگان مسلمان کرد در سنندج برگزار شد ما به این مراسم دعوت نشدیم؛ انگار از فرزند شهید بودن فقط نامش برای باقی مانده است.

به گزارش کردتودی، شمس الدین شریفی فرزند شهید محمد عزیز شریفی در گفتگو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در روز چهارم مهرماه سال 1306 در روستای هشمیز سنندج و در خانوادهای کشاورز به دنیا می آید و بزرگ می شود و در همان روستا ازدواج می کند.

حاصل ازدواج پدر و مادرم چهار فرزند پسر و سه فرزند دختر است.

مرگ ناگهانی مادر

زندگی خوب و آرامی داشتیم، ولی از بد روزگار مادرم مریض شد و از دنیا رفت؛ حیف از آن شیر زن که وقتی نان می پخت، بوی نان تازه اش کل آبادی را برمی داشت. خیلی از اقوام و آشنایان لحظه شماری می کردند که مهمان سفره مادرم شوند و از دست پخت مادرم تناول نمایند، ولی روزگار گل چین است و گل های زیبا و خوش بو را برای خودش می چیند.

پدرم آزاد مرد بود و در مقابل احدی سر خم نمی کرد، ولی با این حال آنقدر میهمان نواز و مردم دار بود که مردم از هم نشینی با پدرم سیر نمی شدند. میهمان نوازی پدر و مادرم باعث شده بود که درب خانه ما همیشه به روی میهمان باز باشد.

تعریف نمی کنم، ولی پدر و مادرم عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و این عشق را نسبت به فرزندان خود و یا حتی نسبت به بیگانه نیز ابراز می کردند؛ غریبه و آشنا از همنشینی با پدر و مادرم لذت می بردند. خیلی مواقع اگر غریبه ای وارد روستا می شد حتماً مهمان خانه ما بود.

برادر ناتنی

سه و یا چهار سالی از فوت مادرم گذشته بود و ما خواهر و برادرها یکی یکی سر و سامان گرفته بودیم و صاحب زندگی شده بودیم. بعد از مدتی پدرم تصمیم گرفت ازدواج کند، بالاخره روزی که پدرم می خواست ازدواج کند، خانواده همسر پدرم روی یک برگ کاغذ نوشتند که چیزی از اموال پدرم به آن زن و فرزندانش تعلق نخواهد گرفت. ولی من به عنوان فرزند بزرگ خانواده، چند سال بعد از شهادت پدرم، سهم سالار (برادر ناتنی) را تمام و کمال پرداخت کردم.

پدر و پسر

رابطه ام با پدرم بسیار خوب بود و هر وقت دیدار من و پدرم به درازا می کشید، از ندیدنم ناراحت می شد. من در سنندج زندگی می کردم و به همین خاطر گاهی دیر به دیر پدرم را می دیدم، ولی هر فرصتی دست می داد برای دست بوسی پدر خودم را به آبادی می رساندم و دیداری تازه می کردیم.

بعد از اینکه پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد، خیلی وقت ها که به دیدنش می رفتم ایشان برای عملیات و پاکسازی به مناطق و روستاهای دیگر رفته بود و من خیلی وقت ها بدون اینکه پدرم را زیارت کنم به شهر بازمی گشتم. پدرم با دلاورمردی که داشت، عاشقانه وارد سازمان پیشمرگان شده بود تا از اسلام و قرآن دفاع کند.

سازمان پیشمرگان مسلمان کرد

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، کردستان جولانگاه گروهک های ضد انقلاب شده بود و روستاها و اهالی آن ها سپر خوبی برای مزدوران گروهک های ضدانقلاب شده بودند؛ گروهکی ها اسلحه را روی شقیقه مردم می گذاشتند و به این ترتیب هیچ کس حق نفس کشیدن در برابرشان را نداشت. همزمان با پاکسازی روستای هشمیز، پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد و از آن به بعد به صورت فعال در پاکسازی منطقه از لوث وجود گروهک ها حضور داشت.

در آزادسازی روستای هشمیز شهید محمدامین رحمانی نقش برجسته ای داشت و طایفه پدری من هم با طایفه مادری شهید رحمانی روابطی خونی داشت و با هم فامیل بودند.

شهادت

پدرم بعد از مدتی به پایگاه روستای تازآباد چهل گزی منتقل می شود، ولی در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1362 پایگاهشان مورد هجوم گروهک کومله قرار می گیرد و 21 نفر از عزیزان حاضر در این پایگاه به شهادت می رسند. هفت تن از این شهدا از اهالی روستای هشمیز بودند و باقی شهدا متعلق به دیگر استان های کشور بودند، ولی به یاد دارم که آن زمان می گفتند بیشترین آمار شهدا متعلق به اصفهان می باشد.

صبح اول وقت به من خبر دادند و من خودم را به بیمارستان توحید سنندج رساندم. شهدای روستای هشمیز را در یک ردیف و در کنار هم روی زمین خوابانده بودند، پدرم را بین شهدا نیافتم. یکی از افرادی که در آنجا بود به من گفت: یکی از شهدا داخل کشوهاست. درب کشو سردخانه را باز کردم، پدرم آرام روی تخت خوابیده بود. فک پدرم به کلی از بین رفته بود. پدر تنومندم را که عاشقانه دوستش داشتم، سرد و خاموش مقابلم خوابیده بود و من فقط می توانستم شیون و زاری کنم.

در بین جنازه ها پسر عمه من هم حضور داشت؛ پسر عمه ام تنها فرزند پسر خانواده اش بود و فردای شهادتش فرزند پسرش به دنیا آمد. فرزندی که هیچ گاه پدر شهیدش را ندید.

همان روز جنازه هفت شهید را تحویل گرفتیم و برای دفن به روستای هشمیز بردیم و در آرامستان روستا دفن کردیم.

 فرزندان شاهد

از فرزند شهید بودن فقط نام فرزند شهید را حمل می کنیم؛ زمانی که سنندج خودش را برای برگزاری کنگره پیشمرگان مسلمان آماده می کرد، منتظر بودیم ما را هم برای این مراسم دعوت کنند، ولی هیچ تماسی با ما گرفته نشد که ما هم به عنوان فرزند شهید در این مراسم حضور داشته باشیم، البته شاید همسر پدرم را دعوت کرده باشند.

ما پنج برادر از هیچ امتیازی استفاده نکرده ایم و همگی به کارگری مشغولیم و اگر کارگری هم نباشد، بیکار هستیم. مثلاً خودم مدتی قبل که برای فرزندم همسر اختیار کردم مجبور شدم خانه ام را بفروشم و هم اکنون مستأجر هستم. هر پنج نفرمان با مشکلات زیادی درگیر هستیم.

یکی از برادرانم از ساعت 8 و 9 شب با چرخی که دارد به خیابان می آید و تا ساعت 5 و 6 صبح، سیب زمینی کبابی و تخم مرغ پخته می فروشد. برادرم به خاطر شهرداری نمی تواند در طول روز به کاسبی مشغول باشد و به همین خاطر شبانه به کار مشغول است و به دلیل مستأجری مشکلات زیادی دارد.

انتهای پیام/ر.ع

چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 10:20

کد خبر : 8306

منتشر کننده : الف ر/p

نظرات :

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

به انتخاب سردبیر

بیشتر ...

مقـالـه / یادداشت

بیشتر ...

ADS

ADS

کانال رسمی کردتودی در تلگرام

سنه بازار

ADS

ADS

ADS