کُردتودی اخبار کردستان، ایران و جهان

گزارش؛

یادی از 15 خرداد 63؛ روزی که بانه به خاک و خون کشیده شد

۱۵ خرداد، بمباران بانه

پانزدهم خرداد سال ۱۳۶۳ یادآور خونین ترین روز در تاریخ هشت سال دفاع مقدس و جنگ تحمیلی در شهر مرزی بانه است در این روز هواپیماهای جنگنده رژیم بعث عراق با بمباران مراسم این روز ۶۰۲ نفر از مردم را شهید و صدها نفر را زخمی کردند تا نیمه خردادی خونین در تاریخ بانه ثبت شود.

به گزارش کُردتودی، کوه های سر به فلک کشیده ی کردستان تنها گواهانی هستند بر مظلومیت مردمی مسلمان و شریف و نجیب که در همیشه ی تاریخ مرزدارانی غیور بوده و غیرت و حمیت ایرانی – اسلامی از آنان مردان و زنانی مقاوم و با استقامت ساخته است.

 


پانزده خرداد در تاریخ کشورمان یادآور بزرگترین حرکت حماسی قرن است ، آنگاه که سکاندار کشتی امام راحل (ره) رهبری قیام یکپارچه ی ملت را به دست گرفت ، ستون کاخ های استعمار و استکبار در سال 1342 ترک برداشت و ستاره ی بخت نوکران آنان روبه افول رفت .

 


در پانزدهم خرداد سال 1342 نهالی غرس شد که در سال 1357 به ثمر نشست و  در سال های بعد از آن شاخ و برگ گسترد و چون چتری بر سر همه ی مستضعفان سایه افکند .

 

۳۶ سال پیش در چنین روز شماری زیادی از مردم بانه از پیر، جوان، زن، مرد و کودک آمده بودند که تا در مراسم بزرگداشت ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ که از حادثه سازترین رویدادهای نیم قرن گذشته ایران است و سنگ بنای پیروزی انقلاب اسلامی بر آن نهاده شده را گرامی بدارند که ناگهان پنج فروند از هواپیماهای جنگنده بعث عراق آسمان شهر را غبار آلود کردند و اجتماع بزرگ مرزنشینان روزه دار را که در پارک شهر تشکیل شده بود، به خاک و خون کشیدند.

 

مردم بانه با زبان روزه آمده بودند که یاد شهدای قیام ۱۵ خرداد ۴۲ قم را با برگزاری راهپیمایی گرامی بدارند که خود نیز به این شهدا پیوستند و قیام خونین دیگری در این شهر شکل گرفت.

 

اگر چه هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خاطرات تلخ و شیرین زیادی به همراه داشته است اما بمباران اجتماع بزرگ مرزنشینان روزه دار بانه در ۱۵ خرداد ۶۳ به عنوان یک حادثه تلخ و فراموش نشدنی و فاجعه بزرگ انسانی در اذهان عمومی مردم مرزدار ماندگار شده و سینه به سینه به نسل‌های آینده منتقل می‌شود.

 


آری حادثه ی خرداد دوباره تکرار شد اما این بار دارندگان بعثی به نیابت از آمریکای خونخوار این جنایت هملناک را مرتکب شدند . ناظران واقعی این واقعه می گویند:
در این روز مردم برای شرکت در مراسم سالگشت 15 خرداد در محل پارک شهر بانه ( پارک 15 خرداد) اجتماع کرده بودند ، ساعت 30/10 دقیقه هواپیماهای رژیم جنایت پیشه ی بغداد سایه ی سیاه و نفرت بار خود را بر آسمان صاف و فضای بی آلایش شهر بانه افکندند . در مدت چند ثانیه گویی آسمان و زمین به هم برخورد کردند همه جا تاریک شد ، بارانی از بمب های آتش زا و گلوله و راکد بر سر مردم بی دفاع بانه باریدن گرفت .

 


فغان و آه وناله ی کودکان و زنان به آسمان برخاست ، سراسر شهر را توده ای از دود فرا گرفته بود ، اجساد مطهر شهدا به هوا پرتاب می شد ، تکه های متلاشی شده ی اجساد بر شاخه های درختان مشاهده  می گشت ، قیامتی برپا شده بود همه دنبال گم گشتگان خود بودند ، مادران فرزند در بغل تکه تکه شده بودند . جوانان و نو نهالان پر پر شده بودند تعداد شهدا به حدی بود که امکان سریع دفن آنها وجود نداشت لذا هر خانواده مشغول دفن شهیدش بود .

 


در این واقعه ی اسفناک تعداد کثیری از شهداء، زنان و دخترانی بودند که فقط برای تجدید میثاق با رهبر و مقتدایشان جهت شرکت در مراسم 15 خرداد گرد آمده بودند . این حادثه به حدی تأثر برانگیز بوده که برای همیشه خاطره ی جانبازی این شهیدان گرانقدر در حافظه ی مردم مسلمان کردستان ثبت خواهد شد امید است نسل جوان و نوجوان ما با تأسی از این استقامت و پایداری در ادامه ی خط و راه شهیدان الگو و سرآمد همه ی جوانان مسلمان باشند.

 


خاطره ای از صحنه ی شهادت گوهر محمدی از زبان برادر شهید
در روز 15 خرداد سال 1363 در خیابان شهدا در مغازه ی میوه فروشی پدرم بودم ، یکی از آشنایان به رحمت ایزدی پیوسته بودند و پدرم جهت تشییع جنازه ی ایشان به مزار سلیمان بیگ رفته بودند . دو خواهرم به نام نجیبه و گوهر به مغازه آمدند و من جهت انجام کاری به چند متری آن طرف مغازه رفتم .

 

ناگهان متوجه شدم هواپیماهای رژیم بعثی عراق شروع به بمباران کردند و مردم به سوی پلی که در آن نزدیکی بود فرار می کردند صدای غرش هواپیماها و انفجار بمب ها به هم پیچید .

 


من به طرف مغازه ی پدرم که خواهرانم آنجا بودند دویدم ، ناگهان متوجه شدم که مغازه ی پدرم ویران شد و دو خواهرم به طرف من دویدند . خواهر شهیدم ( گوهر) با توجه به اینکه بمب به سرش اصابت کرده بود و فقط قسمتی از گردنش مانده بود وبقیه ی سرش قطع شده وبود  به اندازه ی 5 الی 6 متر با همان حالت بدون سر ، دستش در دست خواهر دیگرم بود با چشمان خودم دیدم و در جا افتاد .

 


در آن لحظه نمی دانستم چه کار کنم واقعاٌ صحنه ی غم انگیزی بود رنگم پریده بود بعد از چند لحظه مادرم آمد و صحنه را دید و من را در آغوش گرفت و گفت ؛ پسرم اینها همه اش تقدیر الهی است شاکر باش.

 


انتهای پیام/

پنجشنبه 15 خرداد 1399 | 09:41

کد خبر : 36360

منتشر کننده : م ر/a

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی Captcha image
 
   

ADS

ADS

ADS

ADS

ADS

 

کُردتودی را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید