کُردتودی اخبار کردستان، ایران و جهان

220 شهيد در كمتر از شش دقيقه ؛

روایت استقامت تنها بازمانده یک خانواده 6 نفره در بمباران هوایی شهر سنندج

220 شهید در یک دقیقه، بمباران 28 دی، محلات قدیمی سنندج

شهر شور و حال دیگری داشت مردم مثل روزهای قبل در تکاپو و تلاش و کوشش برای زندگیان بودند آفتاب به وسط آسمان نیلگون که رسید دای دلنواز اذان روحیه ی دیگری به شهر و مردم بخشید .هنوز چند ساعتی از ظهر نگذشته بود که صدای خفاشان و عقاب های غول آسای دشمن مزدور به گوش رسید ...

به گزارش کُردتودی،  28 دیماه سال 65 روزی که آسمان شهر سنندج با درخشش آفتاب بر دانه‌های بلورین برف خودنمایی می‌کرد و بازاریان مثل همیشه به دنبال کسب و کار خود بودند، دانش‌آموزان مشغول تحصیل، دانشگاهیان به دنبال کسب علم و دانش و کودکان در کوچه‌ها مشغول بازی‌های کودکانه و هر کسی به کاری و به جایی سرگرم بود.

 

 

عقربه‌های ساعت سه و پنجاه دقیقه بعدازظهر را نشان می‌داد هواپیماهای بمب افکن رژیم بعث عراق در آسمان سنندج پدیدار شدند و سکوت شهر را در هم شکستند.

 

 

کسی نمی‌دانست که این هواپیماها در آن لحظه چه هدفی دارند، اما به ناگاه خانه‌های بسیاری از مناطق شهر سنندج به خود لرزید و در کمتر از 15 دقیقه 18 نقطه شهر سنندج مورد هدف بمب‌های هواپیماهای عراقی قرار گرفتند.

 

 

خیابان انقلاب، محله پیرمحمد، چهارباغ، آپارتمان‌های ادب، تک واحدی‌های بنیاد مسکن، نقاط بلوار جانبازان و خیابان فلسطین، میدان نبوت، خیابان نمکی، خیابان اکباتان، منازل مسکونی جنب پادگان و محله تقتقان سنندج در عرض چند دقیقه زیر بمباران هواپیماهای عراقی قرار گرفت و مردم بی‌گناه شهر را به خاک و خون کشاند.

 

شهرها و روستاهای مرزی کردستان در طول هشت سال دفاع مقدس همواره زیر آماج توپخانه و سلاح های سنگین دوربرد دشمن بودند و علاوه بر این کردستان مجموعاً 935 نفر شهید و 662 نفر جانباز حاصل این بمباران ها بود و شاید به دلیل موقعیت جغرافیایی ، اجتماعی و استراتژیکی شهر سنندج به عنوان مرکز استان که پشتیبان جبهه های غرب و شمالغرب، بتوان بمباران 28 دی را مهمترین بمباران شهرهای استان کردستان در طول سال های دفاع مقدس نامید.

 

در ساعت 15 و 30 دقیقه روز 28 دی ماه سال 1365، 18 نقطه فقیر نشین شهر سنندج شامل، خیابان انقلاب، خیابان چهارباغ، آپارتمان های ادب، تک واحدی های بنیاد مسکن 2 نقطه، تقاطع بلوار جانبازان و خیابان فلسطین، میدان نبوت، خیابان نمکی، خیابان اکباتان، منازل مسکونی جنب پادگان و محله تقتقان آماج بمب و راکت هواپیماهای رژیم سفاک بعثی رعاق قرار گرفت. در این بمباران 220 نفر از مردم سنندج یه شهادت رسیده و تعداد 123 نفر هم جانباز شدند.

 

 

منصور دانیانی تنها بازمانده ی 6 شهید بمباران هوایی 28 دی ماه 1365 

 

منصور دانانیانی تنها بازمانده ی خانواده ی 6 شهیدی است که 5 فرزند و همسرش را در این بمباران از دست داد وی در گفتگو با خبرنگار کردتودی خاطرات آن روز را این چنین بیان می کند:

 

شب بود ، حتی ستاره ها هم به ما لبخند می زدند درست بود خسته بودم اما شور و شوق بچه ها که دور هم نشسته بودیم باعث شده بود در پوست خود نگنجم . صبح با نسیم دلنوازی که بوی یاسهای زندگی را می داد از خواب بیدار شدم بعد از صرف صبحانه بیرون آمدم ماشین را روشن کردم و از خانه خارج شدم .

 

 

با بیرون آمدن از خانه هر روز دنیای تازه ای برایم شروع می شد با تلاشی که برای بدست آوردن رزق و روزی می کردم صبح را به ظهر رساندم و بعد از آن برای صرف نهار به خانه آمدم ، بچه ها همگی خوشحال و خندان بودند و بازی می کردند نمی دانم چرا ، اما از ته دل احساس غم می کردم ، وجودم را غم سنگینی فرا گرفته بود ، اما نمی خواستم به روی خودد بیاورم ، من هم با شادی آنها می خواستم شادی کنم ، بعد از آنکه نهار صرف شد آمدم و تاکسی را روشن کردم حتی تاکسی هم با زبان بی زبانی نمی خواست من خانه را ترک کنم .

 

 

کم صبر کردم و مجدداٌ ماشین را روشن کردم و با خانواده خداحافظی کردم . خداحافظی از خانواده برایم سخت بود چون ناراحت بودم ولی ناچار خانواده را ترک کردک و بیرون آمدم .

 

 

مشغول مسافرکشی بودم که ناگهان صدای آژیر خطر را از رادیوی تاکسی شنیدم ، فوراٌ تاکسی را کنار زدم و تمامی مسافرها و خودم از ماشین پیاده شده و به گوشه ای از خیابان پناه بردیم چند هواپیمای دشمن بعثی را بالای سرم مشاهده کردم دیگر خودم را فراموش کردم ، وجودم برایم هیچ شده بود اما همه جا جلوی چشمانم با بمب های بعثی خراب می شد می خواستم فریاد بزنم اما با دیدن صحنه های بمباران شده نفسی برایم نماده بود .

 

با اندوه و ترس فراوان راه خانه را پیش گرفتم اما این ترس دیگر ترسی نبود که در وجودم فراموش شدنی باشد نمی دانم چگونه با ماشین خودم را به خانه رساندم چون واقعاٌ احساس می کردم در پشت ماشین خودم نیستم اما علاقه به خانواده ام این نیرو و توان را به من داده بود که بتوانم خود را به خانه برسانم ، آمدم گفتم خدایا ، بارالها ، پروردگارا فرزندانم و همسرم را حفظ کن ، اما وقتی به منزل نزدیک شدم صحنه ی دلخراشی وجودم را لرزاند چون خانه دیگر خانه نبود ویرانه بود، انگار اصلاٌ خانه ای در آنجا نبوده .خروارها خاک بر روی هم انباشته شده بود فزیاد زدم،  از اعماق وجودم دوست داشتم با فریادم یکی از فرزندان دلبندم و یا همسرم جوابم رابدهند اما سکوت ، سکوت ، دوباره فریاد زدم حبیبه ، فرشاد ، فرانک ، فرید تنم لرزید دوباره فریاد زدم فرامرز ، فواد ، اماهیچ صدایی نشنیدم ، در آن لحظه از خدا می خواستم که وجود من را با نبود هر کدام از آنها از زمین بردارد . 

 

با عجله خاک ها را کنار می زدم. لودر شهرداری هم مشغول کنار زدن خاک ها بود. ناگهان فؤاد فرزند دلبندم با تیغه لودر بالا آمد. در این هنگام پس از جستجوی مجدد بقیه افراد خانواده ام یکی پس از دیگری از دل خاک بیرون آمدند. از زندگی ناامید شده بودم و چند بار خودم را جلوی لودر انداختم تا دیگر شاهد این ماجرا نباشم، ولی راننده، لودر را متوقف می کرد و مردم نیز دستانم را می گرفتند و به گوشه ای می بردند.

 

 

گفتم خدایا حداقل یک نفر از آنها را به من بازگردان اما هیچ کدام زنده نبودند عروسک فرزندم را دیدم حتی عروسک دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده بود حتی عروسک هم به خدا می گفت پروردگارا تو خود ناظر باش  که بندگان خالص و بی گناهت چگونه قربانی توطئه های رنگارنگ استکبار جهانی می شوند .

 

امروز بعد از گذشت بیش از 33 سال از شهادت همسر و فرزندانم، وقتی خاطراتشان در دلم زنده می شود، اختیار از کف می دهم و حالم دگرگون می شود و بغض گلویم را می فشارد؛ اما تمام این ناملایمات و سختی ها را برای اعتلای انقلاب اسلامی به جان می خرم و باز هم روی پایم می ایستم. اما بیکاری تنها فرزندم را نمی توانم تحمل کنم چرا که بعد از چندین سال از گذشتن آن ماجرا دوباره ازدواج کردم و حال صاحب یک پسر هستم.

 

تنها فرزندم ازدواج کرده است و امروز صاحب همسر و فرزند است، اما به دلیل بیکاری نزد ما زندگی می کند. برای حل مشکل بیکاری تنها فرزندم به هر سازمان و ارگانی مراجعه کرده ام و از آنان خواسته ام که مشکلم را حل کنند، اما هیچ ارگان و سازمانی قدمی برای مرتفع کردن مشکل ما برنمی دارد.

 

با وجود اینکه شش تن از عزیزانم را در راه انقلاب اسلامی از دست داده ام، اما به عنوان خانواده شهید درجه 3 شناخته می شوم و هیچ گونه امکانات و مزایایی در اختیار من و تنها فرزندم قرار نمی گیرد. حتی در کارت شناسایی بنیاد شهید نام یکی از فرزندان شهیدم فرانک ثبت شده است. این در حالی است که من شش شهید را تقدیم انقلاب کرده ام.

 

 

 

چند سال قبل از طرف بنیاد شهید با من تماس گرفتند که شناسنامه و کارت ملی ام را برای تحویل گرفتن یک قطعه زمین مسکونی سهمیه خانواده شهدا به مسئولین بنیاد تحویل دهم، اما بعد از گذشت چند سال هیچ خبری از زمین مسکونی نیست. البته شاید به دلیل اینکه من جزء خانواده شهدای درجه 3 هستم این گونه با من برخورد می کنند.

 

مسئولین استان هیچ اقدام مؤثری برای بیکاری تنها فرزندم انجام نمی دهند. من شش شهید در راه انقلاب اسلامی هدیه کرده ام، آیا این امکان برای من وجود ندارد که تنها فرزندم شغل مناسبی داشته باشد؟

 

شهیدان رفتند و ما در غریبی ماندیم و شرمنده گشتیم و از حسرت بی نصیبی و از مرگ شرمسار گشتیم .آنها که پرواز آغاز پیوندشان بود رفتند .

 

انتهای پیام/m.r

شنبه 28 دی 1398 | 07:55

کد خبر : 34961

منتشر کننده : م ر/a

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی Captcha image
 
   

ADS

ADS

 

کُردتودی را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید