Go Up
kurdtoday
مادر دانش آموز شهید یدالله محمدی:گروه : اجتماعی

پسرم بدون اینکه به ما بگوید عازم جبهه شده بود/ لبخندهای پسرم را هیچ گاه فراموش نمی کنم

مادر شهید، دانش آموز شهید یدالله محمدی، بلبان آباد، جبهه، شلمچه، شهدای کردستان، وصیت نامه، رضایت نامه

مادر دانش آموز شهید یدالله محمدی: مانده بودم که یک دانش آموز ده، یازده ساله چه طور می تواند به جبهه اعزام شود. نمی دانم چه طور رضایت نامه را درست کرده بود و بدون اینکه به ما بگوید راهی مناطق عملیاتی شده بود.

به گزارش کُردتودی، بانو سکینه سلطانیان مادر دانش آموز شهید یدالله محمدی گفت: من در روستای گِرگِر از توابع شهر موچش ـ کامیاران ـ زندگی می کردم و همسر مرحومم از اهالی روستای بلبان آباد از توابع شهرستان دهگلان بود. همسرم برای کار به روستای ما می آمد و همان زمان من را از خانواده ام خواستگاری کرد و من و همسرم بعد از ازدواج برای ادامه زندگی راهی روستای بلبان آباد شدیم و بعد از مدتی هم راهی سنندج شدیم.

 

من صاحب یازده فرزند قد و نیم قد بودم و یدالله فرزند هشتم خانواده بود که در هفدهمین روز از آذرماه سال 1351 در روزستای بلبان آباد دیده به جهان گشود. یدالله وقتی به سن مدرسه رسید، علی رغم تمام مشکلاتی که داشتیم نامش را در مدرسه روستا ثبت نام کردیم و یدالله راهی مدرسه شد. آن روزها امکانات آموزشی کمی در اختیار دانش آموزان قرار داشت و ما هم که وضعیت مالی مناسبی نداشتیم از این لحاظ در مضیقه بودیم، اما یدالله یک بار زبان به گلگی باز نکرد و همیشه با لبخندی که به لب داشت خودش را راضی نشان می داد.

 

تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود و منطقه در وضعیت نا امنی قرار داشت. همان روزها ما راهی شهر سنندج شدیم و یدالله برای ادامه تحصیل در مدرسه ثبت نام کرد. سال 1362 یدالله در بسیج دانش آموزی مدرسه اش عضو شد و آمدن و رفتن هایش به خانه نسبت به قبل تغییر کرده بود.

 

یک روز غروب بعد از تعطیل شدن مدارس، هرچه منتظر ماندم خبری از یدالله نشد. مدرسه تعطیل شده بود، اما خبری از یدالله نبود. آن شب تا صبح نخوابیدم و مقابل درب خانه منتظر یدالله ماندم. صبح زود به مدرسه رفتم تا جویای حال یدالله شوم. یکی از مسئولین مدرسه گفت: دیروز تعدادی از دانش آموزان به صورت داوطلب راهی مناطق عملیاتی شده اند و یدالله هم که دوره های آموزش نظامی را در بسیج دانش آموزی پشت سر گذاشته است، در میان این دانش آموزان راهی مناطق عملیاتی شده است.

 

مانده بودم که یک دانش آموز ده، یازده ساله چه طور می تواند به جبهه اعزام شود. نمی دانم چه طور رضایت نامه را درست کرده بود و بدون اینکه به ما بگوید راهی مناطق عملیاتی شده بود. اگر به خانه خبر می داد ما به خاطر سن و سالش حتماً مخالفت می کردیم و به همین خاطر یدالله بدون اینکه به ما بگوید راهی جبهه شده بود.

 

چهل روزی گذشت و ما هم هیچ خبری از یدالله نداشتیم تا اینکه یدالله به مرخصی آمد. هر چه از یدالله پرسیدیم در طول این مدت کجا بوده ای؟ مدام می خندید و با لبخندهایش جوابمان را می داد. در نهایت وقتی پسر بزرگم به خانه آمد، یدالله که احترام ویژه ای برای ایشان قایل بود و همیشه با هم به مسجد می رفتند شروع کرد به صحبت کردن درباره انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی. وضعیت رزمندگان سپاه اسلام را که در جبهه های حق علیه باطل که در حال دفاع از اسلام و قرآن بودند را برای ما تشریح کرد.

 

آن شب وقتی صحبت های یدالله را شنیدم فهمیدم که فرزندم راهش را انتخاب کرده است و قصد دارد از این به بعد مرتب به جبهه اعزام شود. به فرزندم گفتم: یدالله جان! درس و مدرسه ات را می خواهی چه کار کنی؟ پاسخ داد: موقع امتحان به خانه می آیم و در امتحان ها شرکت می کنم، اما جبهه را نمی توانم ترک کنم.

 

یدالله همیشه لبخند زیبایی به لب داشت و گاهی وقت ها که به مدرسه اش می رفتم، معلمانش از من سؤال می کردند: یدالله همیشه لبخند به صورت دارد و متبسم است؟ من هم پاسخ می دادم: بله در خانه نیز هیچ گاه لبخند از روی لبش نمی رود و تمام کارهایش را با روی گشاده انجام می دهد و خستگی برایش بی معنی است.

 

یدالله وقتی می خواست به جبهه برود و یا زمانی که به مرخصی می آمد، لباس هایش را عوض می کرد و با لباس بسیجی به خانه نمی آمد. یدالله نمی خواست که همسایه ها از حضورش در جبهه اطلاع داشته باشند و به همین خاطر لباس های نظامی اش را داخل یک گونی می گذاشت و هر وقت که به ایستگاه می رسید، لباس هایش را عوض می کرد و راهی جبهه می شد.

 

آخرین باری که می خواست به جبهه اعزام شود، لباس هایش را داخل گونی گذاشت و به من گفت: مادر جان! اگر می خواهی بدرقه ام کنی، این گونی را بردار و به ایستگاه اتوبوس بیا. من هم به ایستگاه می آیم و لباس ها را از تو می گیرم و بعد از خداحافظی راهی جبهه می شوم. زمانی که یدالله می خواست راهی شود، تسبیح قرمز رنگش از جیبش افتاد و من تسبیح را به او دادم. یدالله برگشت و باز هم مثل همیشه که لبخند روی صورت داشت گفت: خدا خیرت دهد، اصلاً متوجه افتادن تسبیحم نشدم. امکان داشت تسبیحم را فراموش کنم.

 

یدالله رفت و بعد از اینکه در روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال 1366 در شلمچه به شهادت می رسد، همرزمانش پیکرش را به سنندج منتقل می کنند. دوازده روز پیکر یدالله در سردخانه می ماند و چون دوستانش آدرسی از ما نداشتند نمی توانند به ما خبر دهند.

 

آن روزها من بیرون از خانه کار می کردم و بعد از اینکه به خانه برگشتم متوجه شدم، جماعت زیادی مقابل درب ما جمع شده اند. جلو رفتم تا ببینم چه خبر است. ابتدا برای اینکه من ناراحت نشوم، کسی چیزی نمی گفت. ولی در نهایت یکی از همسایه ها که از قضا خودش هم مادر شهید بود، لب به سخن گشود و خبر شهادت یدالله را به من داد. دنیا روی سرم خراب شد. یدالله در همان راهی که خودش انتخاب کرده بود به شهادت رسیده بود.

 

پیکر بی جان پسرم را به بهشت محمدی(ص) منتقل کردیم و در کنار همرزمان شهیدش به خاک سپردیم. حالا بیش از 30 سال از شهادت فرزندم می گذرد و من هر وقت یاد یدالله می افتم بیشتر از همیشه دل تنگش می شوم. لبخندهای زیبایش را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

 

شهید یدالله محمدی

 

منبع: پیشمرگ روح الله

 

انتهای پیام/h.e

یکشنبه 17 دی 1396 | 13:16

کد خبر : 28291

منتشر کننده : الف ر/p

نظرات :

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

به انتخاب سردبیر

بیشتر ...

مقـالـه / یادداشت

بیشتر ...

ADS

ADS

کانال رسمی کردتودی در تلگرام

سنه بازار

ADS

ADS

ADS