Go Up
kurdtoday
از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس:گروه : اجتماعی

همرزم اصفهانی ام همانگونه که می خواست به شهادت رسید

محمدرضا کیهانی، رزمنده اصفهانی، گلزار شهدا، سر شهید، عملیات، کردستان

شهید کوران که قد و قامت رعنایی داشت، داخل یکی از قبرهای آماده رفت و با خیالی آسوده داخل قبر دراز کشید. با دیدن این صحنه شوکه شدم و به شهید کوران گفتم: عماد! زود از قبر بیا بیرون، الآن زمان مناسبی برای شوخی کردن نیست.

به گزارش کُردتودی، در قسمت قبل از سلسله خاطرات محمدرضا کیهانی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس، داستان اسارت زن عضو گروهک ضدانقلاب و پشیمانی اش از عضویت در گروهک های ضدانقلاب را منتشر کردیم. در ادامه خاطرات این رزمنده هشت سال دفاع مقدس را منتشر می کنیم:

 

شهید عماد کوران از نیروهای مخلص اصفهان بود که به کردستان آمده بود و من در جبهه کردستان با این شهید عزیز آشنا شدم. من و شهید کوران هم سن و سال بودیم و بیشتر اوقات در کنار همدیگر بودیم. شهید کوران قصد داشت به مرخصی برود، به همین خاطر من نیز همراه ایشان به اصفهان رفتم. چند روزی که میهمان خانه شهید کوران بودم، هر روز غروب به گلزار شهدای شهر اصفهان می رفتیم و چند ساعتی در گلزار شهدا قدم می زدیم.

 

یک روز قدم زدن ما در میان مزار شهدا به درازا کشید و ما چند ساعتی بیشتر در کنار شهدا ماندیم. هوا تاریک شده بود و کسی هم در گلزار شهدا دیده نمی شد. قبرهای آماده در انتهای گلزار شهدا چشم ها را به خود خیره می کرد. (اصفهان جزء استان هایی بود که نیروی زیادی به جبهه اعزام کرده بود و به همین خاطر شهدای زیادی نیز تقدیم انقلاب نمود و مسئولین استان همواره قبرهای زیادی را آماده می کردند تا در صورت تشییع شهدا، تشییع کننده گان معطل آماده کردن قبر نشوند).

 

شهید کوران که قد و قامت رعنایی داشت، داخل یکی از قبرهای آماده رفت و با خیالی آسوده داخل قبر دراز کشید. با دیدن این صحنه شوکه شدم و به شهید کوران گفتم: عماد! زود از قبر بیا بیرون، الآن زمان مناسبی برای شوخی کردن نیست.

 

شهید کوران لبخندی زد و گفت: «جایگاه خوبی است، اما قسمتی از سرم بیرون قبر می ماند». بعد هم دستش را زیر لاله گوشش گذاشت و گفت: «از این به بالا اضافی است و باید کم شود».

 

بعد از اتمام مرخصی به منطقه آمدیم و چند روز بعد در عملیات شرکت کردیم. من و عماد کنار هم بود که راکت خمپاره بعثی ها به سر شهید کوران اصابت کرد و عماد به شهادت رسید. موقعیت عملیات به گونه ای بود که من نتوانستم مرخصی بگیرم و همراه پیکر بی سر عماد به اصفهان بروم.

 

شهید کوران را برای تشییع جنازه به اصفهان منتقل کردند و در گلزار شهدا به خاک سپردند. بعد از اتمام عملیات به اصفهان رفتم تا با دوست شهیدم دیداری تازه کنم. شهید کوران تنها فرزند خانواده بود و در کنار پدر و مادر پیرش زندگی می کرد. به اتفاق پدر و مادر شهید کوران به گلزار شهدا رفتیم.

 

وقتی در میان مزار شهدا به طرف خانه ابدی دوست شهیدم حرکت می کردم، یاد عماد افتادم که چند شب قبل در همین مکان با هم کنار مزار شهدا قدم می زدیم. شهید عماد کوران داخل همان قبری که خودش می خواست، آرمیده بود. وقتی یاد حرف هایش افتادم که می گفت: «قسمتی از سرم اضافی است»، ناخودآگاه لحظه شهادتش در ذهنم تداعی شد که راکت بعثی قسمت اضافی سرش را با خود برد و حالا قبر اندازه قامت رشید عماد بود.

 

یادآوری این صحنه ها و خاطرات داغ دلم را تازه می کرد و من با شدت بیشتری گریه می کردم. وقتی پدر و مادر شهید کوران گریه من را دیدند خواستند من را دلداری دهند؛ اما مگر می شد کنار مزار عزیزی بنشینی که خودش نحوه شهادت و محل شهادتش را پیش بینی کرده است و با تمام وجود گریه نکنی؟

 

شهدای مظلومی که با جان و دل به استقبال شهادت رفتند و عاشقانه بال در بال ملائک گشودند؛ شهدایی که حتی نحوه شهادتشان را نیز پیش بینی کردند. کردستان آغشته به خونش شهیدانی است که از مرگ هراسی به دل راه ندادند و شجاعانه دشمن زبون را به زانو در آوردند.

 

حالا شهید عماد کوران سفر کرده بود و من از کاروان شهدا جا مانده بودم و سنگینی حسرت را روی قلبم احساس می کردم.

منبع: پیشمرگ روح الله

سه شنبه 14 آذر 1396 | 09:30

کد خبر : 27864

منتشر کننده : الف ر/p

نظرات :

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

به انتخاب سردبیر

بیشتر ...

مقـالـه / یادداشت

بیشتر ...

ADS

ADS

کانال رسمی کردتودی در تلگرام

سنه بازار

ADS

ADS

ADS