Go Up
kurdtoday
آزاده سرافراز سنندجی:گروه : اجتماعی

بعثی ها برای اسرای ایرانی جشن تونل مرگ برگزار می کردند

آزاده سرافراز، فریدون دنیایی، تونل مرگ، اسرای ایرانی، اردوگاه الرمادی، حزب بعث عراق، جسن تونل مرگ، نگهبان، مهران، ارتش

ده متری را داخل تونل مرگ طی کرده بودم که بر اثر شدت ضرباتی که بر سر و صورت وارد می شد زمین خوردم. یکی از نیروهای بعثی از پشت پیراهنم را گرفت. به او گفتم: مگر شما مسلمان نیستید، ماه رمضان است و ما هم روزه ایم، چرا این گونه ما را زیر چوب و چماق شکنجه می دید.

به گزارش کُردتودی، آزاده سرافراز فریدون دنیایی گفت: سال 1335 در شهر سنندج به دنیا آمدم و بعد از پشت سر نهادن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی در سن هجده سالگی ـ سال 1353 ـ بنا به علاقه ای که به شغل نظامی گری داشتم وارد ارتش شدم.

 

در تهران مشغول به خدمت بودم تا اینکه در سال 1357 بنا به دستور امام خمینی (ره) مبنی بر ترک پادگان توسط نیروهای نظامی، از پادگان فرار کردم و مجدداً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بنا به دستور امام خمینی(ره) به پادگان مراجعه نمودم. دوران خدمتم را در تهران سپری می کردم، اما گاهی به عنوان مأمور به شهرهای دیگر اعزام می شدم؛ مدتی هم به شهر بانه مأمور به خدمت بودم.

 

سال 1359 که جنگ تحمیلی آغاز شد، با عشق و علاقه راهی مناطق عملیاتی شدم و در وجب به وجب خاک ایران اسلامی از مهران گرفته تا اروند کنار حضور مستمر داشتم. عملیات های فتح المبین و بیت المقدس از جمله عملیات هایی است که بنده توفیق حضور در کنار رزمندگان سپاه اسلام داشته ام. از سال 1359 که جنگ تحمیلی آغاز تا سال 1365 که به اسارت نیروهای ضد انقلاب درآمدم در خط مقدم حضور مستمر و جدی داشتم.

 

نزدیک به یک ماه در منطقه حضور داشتم و بعد از آن چند روزی برای مرخصی به خانه می آمدم. بعد از اتمام مرخصی وقتی بند پوتین هایم را محکم می بستم تا به منطقه اعزام شوم، فرزندانم که آن روزها سن و سالی نداشتند پوتین هایم را محکم در آغوش می گرفتند تا شاید من را از رفتن منصرف کنند. به سختی از همسر و فرزندانم دل می کندم و راهی منطقه می شدم.

 

آخرین باری که به منطقه اعزام شدم و به اسارت نیروهای بعثی درآمدم، شب قبلش با دخترم تلفنی صحبت می کردم. دخترم بیقراری می کرد و من برای اینکه آرامش کنم، به او قول دادم سری بعد که به خانه برگردم حتماً یک عروسک زیبا برایش می خرم. اما سری بعدی در کار نبود و من روز بعد به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.

 

ما در منطقه مهران مستقر بودیم و نیروهای بعثی روی یک بلندی به نام کله قندی که تا حدودی نیز به ما مسلط بودند حضور داشتند. نیروهای بعثی در یک عملیات غافلگیرانه حدود ساعت 2 و یا 3 بامداد به طرف مقر ما حمله کردند و بعد از چند ساعت درگیری ما را به اسارت گرفتند.

 

ما پنج و یا شش نفر بودیم که نیروهای بعثی دست و پای ما را بسته بودند و ما را داخل یک سنگر انداخته بودند. در همین حین یکی از نیروهای بعثی وارد سنگر شد و اسلحه اش را مسلح کرد و خواست به طرف ما شلیک کند، اما یک افسر عراقی وارد سنگر شد و با اشاره به ما گفت: مسلم مسلم ... و به این ترتیب اجازه نداد که آن شخص به طرف ما تیراندازی کند.

 

بعد از یک روز ما را به استخبارات بغداد بردند تا مورد بازجویی قرار دهند. هر کس که دستش به ما می رسید یک کتک مفصل به ما می زد و بعد نوبت نفر بعدی می رسید و نفر بعدی نیز با مشت، لگد، باتوم و کابل برق به جان ما می افتاد و تا توان داشت ما را کتک می زد. بعد از کلی بازجویی برای اینکه ما را از لحاظ اعتقادی به سخره بگیرند مدام می گفتند: چرا می ترسید؟ چرا دلهره دارید؟ یک کوزه شکسته گوشه اتاق بازجویی انداخته بودند و ما را مسخره می کرند که این شربت شهادت است و این هم کلید بهشت است، دیگر ترس و دلهره معنایی ندارد، بنوشید و به بهشت بروید.

 

بعد از اتمام بازجویی ما را سوار اتوبوس کردند تا به طرف اردوگاه الرمادی ببرند. ما فقط نام الرمادی را شنیده بودیم و نمی دانستیم که چه جهنمی در انتظار ماست. وقتی به اردوگاه الرمادی رسیدیم، چند نفر از نیروهای بعثی سوار اتوبوس شدند و یکی از آن ها شروع کرد به عربی حرف زدن، مترجم هم حرف هایش را برای ما معنی می کرد. افسر عراقی من را از جایم بلند کرد و من هم در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم به طرفش رفتم. دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بلند کرد و یک کشیده محکم به صورتم زد. دوباره این کار را تکرار کرد، مرتبه سوم من به خاطر سیلی محکمی که به صورتم کوبید زمین خوردم. نفری که پشت من ایستاده بود من را با لگد به بیرون اتوبوس پرت رکد. همین که پایم به اولین پله اتوبوس رسید، متوجه شدم تعداد زیادی از نیروهای عراقی با چوب و چماق، کابل برق و باتوم در دو ردیف منتظر ما هستند. ما باید این تونل را در می کردیم و بعد وارد اردوگاه می شدیم.

 

ده متری را داخل تونل وحشت طی کرده بودم که بر اثر شدت ضرباتی که بر سر و صورت وارد می شد زمین خوردم. خواستم خودم را از بین دو نفر از نیروهای عراقی بیرون بیاندازم که یکی از آن ها از پشت پیراهنم را گرفت و به فارسی گفت: کجا! کجا! من هم گفتم: مگر شما مسلمان نیستید، ماه رمضان است و ما هم روزه هستیم، چرا این گونه ما را زیر چوب و چماق شکنجه می دید. همینکه این حرف را زدم با کابل برقی که در دست داشت، به کمرم ضربه ای زد و من دیگر متوجه چیزی نشدم.

 

در اولین روزهایی که وارد اردوگاه شده بودیم، هیچ خبری از صلیب سرخ جهانی نبود و نیروهای بعثی خیلی از بچه ها را به بهانه مختلف با خود می بردند و دیگر هیچ خبری هم از آن ها نمی شد. یک تکه نان خشک به ما می دادند به طوریکه نمی توانستیم نان را بجوییم. نه خبری از حمام و سرویس بهداشتی تمیز بود و نه جا و مکان درست و حسابی. اما تا جایی که بخواهید کتک های مفصل آن هم با ابزار مختلف زیاد بود.

 

بعد از اینکه از طرف صلیب سرخ برای آمارگیری آمدند از ما خواستند که تمام کمبودها و کاستی ها را به آن ها بگوییم، اما کسی جرأت حرف زدن نداشت. در روزهایی که از طرف صلیب سرخ برای بازدید به اردوگاه می آمدند، وضع خورد و خوراک و نظافت و بهداشت به کلی تغییر می کرد و خیلی بهتر می شد. اما همین که نیروهای صلیب سرخ پایشان را از اردوگاه بیرون می گذاشتند باز هم اردوگاه به جهنم قبلی تبدیل می شد.

 

یک بار که قرار بود نیروهای صلیب سرخ وارد اردوگاه شوند، همه اسرا تصمیم گرفتند اوضاع اردوگاه را به طور مفصل برای نیروهای صلیب سرخ تشریح نمایند، غافل از اینکه نیروهای صلیب سرخ نیز از نیروهای بعثی بدتر هستند. همین که نیروهای صلیب سرخ از اردوگاه بیرون رفتند، رفتار وحشیانه نیروهای بعثی شروع شد. اما بچه ها این بار تصمیم گرفته بودند که یک درس حسابی به نیروهای بعثی بدهند، بعد از درگیری با نگهبانان، قسمت هایی از اردوگاه را در اختیار گرفتیم. بعثی ها که توان مقابله با ما را نداشتند پا به فرار گذاشتند.

 

به یک باره متوجه شدیم یک گردان از نیروهای بعثی پشت دیوارهای اردوگاه مستقر شده اند. فرمانده نیروهای بعثی وارد اردوگاه شد و گفت: داخل اتاق هایتان بروید وگرنه همه شما را خواهیم کشت. اما بچه ها می خواستند این بار در برابر بعثی بایستند، آن هم با دست خالی. نیروهای بعثی با چوب و چماق و با وحشی گری تمام وارد اردوگاه شدند و اسرا را به باد کتک گرفتند.

 

کتک ها و توهین هایی که در عمق جان آدمی نفوذ می کرد؛ هر توهینی که لایق خودشان بود به ما نسبت می دادند و ما هم چیزی نمی توانستیم بگوییم. افسری که من را شکنجه می کرد پوتینش را داخل دهانم گذاشته بود و می گفت: اگر یک لقمه نان خشک به شما می دهیم تا از گرسنگی نمیرید به این دلیل است که اسرای ما در ایران هستند و ما نمی خواهیم آن ها سختی ببینند.

 

با دیدن این شکنجه ها یاد اسرای عراقی افتاده بودم؛ چند ماه قبل از اسارتم تعدادی نیروی بعثی را به اسارت گرفتیم، حتی یک کشیده هم به یکی از آن ها نزدیم. هیچ کدام از رزمندگان سپاه اسلام نتوانستند به خودشان اجازه دهند که دست در جیب اسرای عراقی ببرد و پول و یا هر چیز دیگری را به غنیمت بردارند. اما بعثی ها بلایی سر اسرای ایرانی می آوردند که آهشان به آسمان ها می رسید.

منبع: پیشمرگ روح الله

انتهای پیام/M.I

پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 11:00

کد خبر : 26351

منتشر کننده : الف ر/p

نظرات :

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

به انتخاب سردبیر

بیشتر ...

مقـالـه / یادداشت

بیشتر ...

ADS

ADS

کانال رسمی کردتودی در تلگرام

سنه بازار

ADS

ADS

ADS