Go Up
kurdtoday
پدر شهید جواد کاکه جانی:گروه : اجتماعی

برای اینکه خبر شهادت آقا جواد را به همسرم ندهم، خودم را مخفی می کردم

شهید جواد کاکه جانی: شهدای لیله القدر، کوسالان، مخفی کردن، مادر شهید، سوریه، دافع از حرم، مراسم فاتحه خوانی، شب بیست و یکم رمضان

تازه خبر شهادت آقا جواد را شنیده بودم و از شدت ناراحتی متوجه نبودم که در اطرافم چه خبر است که یک آن متوجه شدم همسرم فرزند آقا جواد را در آغوش گرفته و برای پیگیری وضعیت آقا جواد به سروآباد آمده است. برای اینکه با همسرم رو به رو نشوم و خبر شهادت جگرگشه اش را به او ندهم خودم را مخفی می کردم.

به گزارش کُردتودی، عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی گفت: همه ساله با نزدیک شدن به شب های قدر یک مراسم ختم قرآن و یک شام نذری برای شادی روح پدر و مادرم تدارک می دیدم. رمضان سال 95 هم با نزدیک شدن به شب های قدر با فراهم کردن مقدمات مراسم ختم قرآن منتظر بازگشت آقا جواد از مأموریت شدم.

 

نزدیک شب بیست و یک رمضان با آقا جواد تماس گرفتم تا خودش را برای مراسم به خانه برساند، اما آقا جواد گفت: «مأموریت تعقیب و گریز نیروهای ضد انقلاب ادامه دارد و من باید در منطقه بمانم. شما مراسم را برگزار کنید». اما من گفتم: مراسم که بدون حضور شما صفایی ندارد، اگر چند شب هم مراسم را به عقب بیاندازیم مشکلی ندارد، شما باید حتماً حضور داشته باشید.

 

روز ششم تیرماه ـ شب بیست و یک رمضان ـ بود که چند تن از دوستان با من تماس گرفتند و درباره تأخیر در برگزاری مراسم ختم قرآنی که همه ساله برگزار می کردم سؤال کردند. پس از آن تعدادی دیگر از دوستان و آشنایان باز هم تماس گرفتند و جویای حال آقا جواد شدند. من هم بی بر از همه جا فقط پاسخ می دادم آقا جواد برای انجام مأموریت به سروآباد اعزام شده است. تا اینکه پدر خانم آقا جواد با من تماس گرفت و گفت: ظاهراً آقا جواد در کوسالان زخمی شده است.

 

به اتفاق چند تن از دوستان به سروآباد رفتیم تا از نزدیک پیگیر قضیه باشیم. در سپاه سروآباد هر جا که می رفتم حرف از آقا جواد و دوستانش بود، اما به محض اینکه به جمع دوستان اضافه می شدم، آنها حرفشان را قطع می کردند و درباره مطلب دیگری با هم صحبت می کردند.

 

آن روز یک لحظه هم نتوانستم بنشینم و مدام در مسیر مابین بیمارستان، ستاد سپاه و محلی که نیروهای سپاه در نزدیکی ارتفاعات کوسالان مستقر بودند در حال رفت و آمد بودم تا شاید خبری از آقا جواد دستگیرم شود، اما دریغ از یک خبر. از هر کس که جویای حال آقا جواد می شدم می گفت: آقا جواد و دوستانش رخمی شده اند و همرزمانش در حال انتقال آن ها به پایین ارتفاعات هستند.

 

صبح روز بعد متوجه شدم که آقا جواد شهید شده است؛ در واقع آقا جواد ساعت 2 بعد از ظهر همان روزی که ما به سروآباد رفتیم شهید شده بود و تمام دوستانش در جریان بودند، اما احدی از دوستان و آشنایان نمی توانست به خودش جرأت دهد و خبر شهادت آقا جواد را به من بدهد.

 

تازه خبر شهادت آقا جواد را شنیده بودم و از شدت ناراحتی متوجه نبودم که در اطرافم چه خبر است که یک آن متوجه شدم همسرم فرزند آقا جواد را در آغوش گرفته و برای پیگیری وضعیت آقا جواد به سروآباد آمده است. برای اینکه با همسرم رو به رو نشوم و خبر شهادت جگرگشه اش را به او ندهم خودم را مخفی می کردم.

 

من در سروآباد از وضعیت آقا جواد خبر نداشتم، اما خبر شهادت آقا جواد در دلبران و قروه منتشر شده بود و اقوام و آشنایان بعد از شنیدن این خبر به سنندج و سروآباد آمده بودند. همسرم نیز مدام با من تماس می گرفت و من هم که از شهادت آقا جواد خبر نداشتم با روحیه خوب می گفتم: « همرزمان آقا جواد در حال انتقال ایشان به بیمارستان هستند و هر وقت آقا جواد را دیدم با شما تماس می گیرم که با فرزندتان صحبت کنید».

 

اما حالا دیگر می دانستم که آقا جواد شهید شده است و از طرفی هم نمی توانستم به همسرم دروغ بگویم و یا حتی سخت تر از آن راستش را بگویم، به همین خاطر خودم را مخفی می کردم که همسرم من را نبیند. همسرم از لحاظ عاطفی وابستگی شدیدی به آقا جواد داشت و اگر چند روزی آقا جواد را نمی دید به شدت بی تابی می کرد. آقا جواد هر وقت که از محل کارش به خانه برمی گشت، اول به دیدار مادرش می آمد و با او دیدار می کرد و بعد راهی خانه اش می شد. حالا من چطور می توانستم خبر شهادت آقا جواد را به همسرم بدهم.

 

کسی تا آن لحظه به همسرم نگفته بود که آقا جواد به شهادت رسیده است، اما با توجه به حضور گسترده اقوام و آشنایان که خودشان را به سنندج و سروآباد رسانده بودند همسرم شک کرده بود که آقا جواد به شهادت رسیده است، اما باورش کمی برایش سخت بود.

 

بعد از اینکه تابوت شهدا را آوردند، من روی تابوت را کنار زدم تا پیکر آقا جواد را یک بار دیگر ببینم. یک لحظه وقتی چشمم به پیکر آرام آقا جواد افتاد فکر کردم آقا جواد خوابیده است. چفیه ای که در اعزام به سوریه همراه خود داشت را دور گردنش آویزان کرده بود و آرام خوابیده بود.

 

یک تیر به کتف و یک تیر هم به ران پای آقا جواد اصابت کرده بود. دوستانش که در این درگیری زخمی شده بودند تعریف می کردند: آقا جواد بعد از اینکه زخمی شد تا چند دقیقه مدام ذکر یا حسین(ع) روی لب داشت، تا اینکه دیگر صدایی نشنیدیم و متوجه شدیم که ایشان به شهادت رسیده اند.

 

زمانیکه آقا جواد به سوریه اعزام شد، من انتظار شهادت آقا جواد را داشتم. ولی وقتی از سوریه در صحت و سلامت به خانه بازگشت، خیلی خوشحال شدم. آقا جواد می گفت: «بابا جان! اگر شهید می شدم باید خوشحال می شدید، اما شما به خاطر سلامتی من خوشحال هستید. خیلی از دوستانم به آرزویشان رسیدند و شهادت را در آغوش گرفتند، اما من از کاروان شهدا جا ماندم و شما برای جا ماندن من از کاروان شهدا خوشحال هستید».

 

تقدیم به ارواح بلند پرواز سرداران بی سر دشت کربلا، آنانی که سَر دادند تا سِر عشق سَر به مُهر بماند. تقدیم به آنانی که یادشان همواره در دل های سوختگان خواهد ماند. تقدیم به شهدای گمنام که در اوج گمنامی نشان از مولا گرفتند. تقدیم به خون پاک شهدای هشت سال دفاع مقدس و شهدای مدافعان حرم و شهدای مدافع وطن و شهدای لیلة القدر 95.

 

ما سینه زدیم بی صدا باریدند // از هر چه که دم زدیم آن ها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم // از آخر مجلس شهدا را چیدند

 

شهید جواد کاکه جانی در کنار پدر و مادرش

 

انتهای پیام/M.I

سه شنبه 17 مرداد 1396 | 08:43

کد خبر : 26243

منتشر کننده : الف ر/p

نظرات :

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی
 
   

به انتخاب سردبیر

بیشتر ...

مقـالـه / یادداشت

بیشتر ...

ADS

ADS

کانال رسمی کردتودی در تلگرام

سنه بازار

ADS

ADS

ADS