کُردتودی اخبار کردستان، ایران و جهان

از بازماندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد:

انگیزه و روحیه بالای توابین برای ورود به سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد

تواب، سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، رزگاری، جوان زندانی، کومله، دموکرات، تبلیغات سوء، زندان ضد انقلاب، شکنجه، سنگر انقلاب

بعد از آزادی جوان، دستش را در دست پدرش گذاشتم و به او گفتم: حالا دیگر به زندگی ات بچسب و دست از کارهایت بردارد. پدرت برای آزادی تو تمام زندگی اش را به حراج گذاشت، حالا باید عصای دست پدرت شوی و اجازه ندهی که پدر و مادرت کمبودی در زندگی احساس کنند.

به گزارش کُردتودی، یکی از بازماندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد خاطره ای از توبه و بازگشت یکی از فریب خوردگان گروهک های ضد انقلاب را این گونه بازگو می کرد:  

 

یک روز ـ سال 1360 ـ یکی از اهالی روستاهای اطراف شهر دیواندره که من را می شناخت نزدم آمد و گفت: « مدتی پیش فرزند ارشدم تحت تأثیر تبلیغات گروهک های ضدانقلاب قرار گرفت و من و مادرش را ترک کرد و به عنوان پیشمرگ به عضویت گروهک رزگاری در آمد.

 

اولین روزهایی که فرزندم ما را ترک کرده بود، چندین مرتبه برای اینکه او را از تصمیمی که گرفته بود منصرف کنم، به مقر حزب رزگاری رفتم و با او صحبت کردم تا شاید بتوانم منصرفش کنم تا اسلحه اش را زمین بگذارد و به خانه بیاید، اما موفق نشدم. نیروهای حزب که فکر می کردند من برای سرکشی و ملاقات با فرزندم به مقر حزب می روم، در ابتدا مخالف حضور من در محل حزب نبودند، ولی بعد از اینکه متوجه شدند من برای بازگرداندن فرزندم به مقر حزب می روم، با حضورم مخالفت کردند و دیگر اجازه ندادند به ملاقات فرزندم بروم.

 

بعد از درگیری نیروهای حزب رزگاری و حزب کومله و شکست سنگین نیروهای حزب رزگاری، فرزندم به اسارت نیروهای کومله درآمد. بعد از اینکه فهمیدم فرزندم در زندان کومله گرفتار شده، کلی پرس و جو کردم تا اینکه محل زندانی شدنش را پیدا کردم و برای ملاقات با فرزندم به مقر حزب کومله رفتم. نیروهای کومله که دل خوشی از نیروهای رزگاری نداشتند، فرزندم را زیر شکنجه های سخت مورد اذیت و آزار قرار داده بودند.

 

وقتی به مقر کومله رفتم، آن ها حتی اجازه ندادند از دور فرزندم را ببینم. چند روز آنجا ماندم، ولی بی نتیجه بود و مرغشان یک پا داشت و من نتوانستم فرزندم را ملاقات کنم. یکی از نیروهای کومله که دلش به حالم سوخته بود، گفت: فرزندت خیلی شانس آورده که تا الآن زیر شکنجه های سخت و سنگین زندان بان ها زنده مانده است؛ وقتی آه و ناله زندانی ها بلند می شود، آدم دلش به حالشان کباب می شود.

 

کاری از دستم بر نمی آمد به همین خاطر به خانه بازگشتم و بعد از مدتی دوباره به مقر کومله رفتم. چند روزی آنجا معطل شدم تا اینکه وقت ملاقات با سران حزب پیدا کردم. من حاضر بودم تمام زندگی ام را به حراج بگذارم تا شاید بتوانم فرزندم را از چنگال آن ها رها سازم.

 

مسئولین زندان کومله در ابتدای امر منکر همه چیز شده بودند و می گفتند: اصلاً کسی با این نام و مشخصات در زندان ما نیست. بعد از اینکه کلی التماسشان کردم و به دست و پایشان افتادم که اگر بلایی سر فرزندم آورده اید به من بگویید، در نهایت گفتند: فرزندت که در دست ما اسیر بود به همراه چند زندانی دیگر در قبال یک معامله چرب و نرم به حزب دموکرات فروخته ایم، حالا اگر می خواهی پیگیر وضعیت فرزنددت شوی به مقر دموکرات برو».

 

باز هم بدون اینکه نتیجه مثبتی بگیرم به خانه آمدم و برای یافتن زندانی که فرزندم در آن گرفتار بود، شروع کردم به تحقیق و جستجو. بعد از چند روز در نهایت محل اسارت فرزندم را یافتم و به مقر گروهک دموکرات رفتم. آن ها هم چند روزی من را معطل کردند تا اینکه در نهایت به من گفتند: اگر می خواهی فرزندت را با خودت ببری، باید مبلغ 90 هزار تومان تحویل حزب دهی و آزادی پسرت را بخری.

 

من به خانه آمدم و هرچه داشتم از زمین و باغ و دام و طیور، همه را فروختم و مبلغی که نیروهای دموکرات گفته بودند، تهیه کردم. حالا می خواهم شما که انسان دنیا دیده ای هستید، همراه من به محل حزب دموکرات بیایید تا فرزندم را از زندان آزاد کنیم».

 

به پیر مردم گفتم: تو خوب می دانی که من از نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد هستم و تمام احزاب و نیروهای ضد انقلاب به خون من و هم مسلکان من تشنه هستند، شما چه طور از من انتظار دارید که همراه شما به مقر دموکرات بیایم و واسطه آزادی فرزندت شوم. اگر نیروهای دموکرات من را شناسایی کنند، گرفتاری بزرگی برایم پیش خواهد آمد. من نمی توانم با پای خود به محل حزب دموکرات بروم.

 

در وضعیت بدی گرفتار شده بودم، از یک طرف پیر مرد مدام التماس می کرد و از طرف دیگر جان خودم در خطر بود. اگر به مقر دموکرات می رفتم و یکی از نیروهای دموکرات من را شناسایی می کرد، چه کار می توانستم بکنم!

 

وقتی التماس های پیر مرد را دیدم، نتوانستم ناامیدش کنم، به همین خاطر به او گفتم: هرچند جانم در خطر است، اما با شما همراه می شوم تا فرزندت را از زندان آزاد کنیم. همراه پیر مرد به طرف مقر دموکرات حرک کردیم و بعد از اینکه کلی برگه و سند امضاء کردیم و تعهد دادیم، توانستیم زندانی را آزاد کنیم.

 

بعد از آزادی جوان، دستش را در دست پدرش گذاشتم و به او گفتم: حالا دیگر به زندگی ات بچسب و دست از کارهایت بردارد. پدرت برای آزادی تو تمام زندگی اش را به حراج گذاشت، حالا باید عصای دست پدرت شوی و اجازه ندهی که پدر و مادرت کمبودی در زندگی احساس کنند.

 

وقتی بی قراری جوان را می دیدم، احساس می کردم حرف هایم در او هیچ اثری ندارد. جوان که تا آن لحظه لام تا کام حرف نزده بود، سرش را بلند کرد و گفت: تازه راهم را پیدا کرده ام؛ این از خدا بی خبرها به هیچ چیز اعتقاد ندارند، نه به خدا اعتقاد دارند و نه پیغمبرش را می شناسند. تصمیم گرفته ام وارد سازمان پیشمرگان مسلمان کرد شوم تا انتقام مردم مظلوم کُرد را از این جماعت از خدا بی خبر بگیرم.

 

ابتدا فکر می کردم که از سر احساسات حرف می زند و شاید هم به خاطر شکنجه هایی که شده است این حرف ها را می زند، اما بعد از گذشت چند روز که او را در مقر سازمان پیشمرگان مسلمان کرد دیدم، متوجه شدم که تصمیمش جدی بوده و حالا تصمیم گرفته است برای کشورش بجنگد.

منبع: پیشمرگ روح الله

انتهای پیام/M.I

یکشنبه 27 فروردین 1396 | 10:06

کد خبر : 24445

منتشر کننده : الف ر/p

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی Captcha image
 
   

ADS

 

کُردتودی را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید