کُردتودی اخبار کردستان، ایران و جهان

شرمنده می کند فرزند را، دعای خیر مادر در کنج سرای سالمندان

کُردتودی: سر در بزرگ آهنی سرا نیز به مثابه سیمای تکیده مهمانان این خانه بزرگ خسته است و ملول، رنگ قرمز کلمات تابلوی زنگ زده این سراپرده امید لحظات بی کسی، زیر نم نم باران و زمهریر زمستان های سرد همچون روح انتظار مادران و پدران ساکن این خانه پیر و فرتوت شده است.

 

به گزارش کُردتودی به نقل از شهروند، از زیر تابلو که می گذرم و گام در حیاط، حیات انسان های تنها و سر در گریبان غم می نهم، تنم می لرزد و رعشه ترس از سرنوشت، دست بر پوست غرور جوانی ام می کشد. آری اینجا سرزمین نسیان است: دیار نامهربانی فرزند به مادر، به پدر.

 

دم دمای غروب است نور کم سوز خورشید از ستیغ ستبر آبیدر گذشته است و کم کمک تخت آبی آسمان را به ماه و ستاره می بخشد. در پس این هیاهو رود زندگی در چشمان منتظر و پریشان مردان و زنان پیر این خانه جاری است، وسط حیاط وسیع سرای سالمندان سنندج میخ شده ام به زمین، دوخت شده ام به مردمک چشمان فریادگر 65 زن و مرد سالمند ـ در این خانه بزرگ سکوت فریاد می زند و گذر زمان پتکی است سخت بر عقربه های ساعت ـ سالخوردگان این سرا به بو و رنگ آدم های غریبه عادت دارند، از منظر آنان غربت و غریبگی تنها وجه مشترک هویت آنان با جامعه بیرونی است.

 

قیل و قال مردان خاکستری پوش در گوشه ای از حیاط خانه سالمندان برای گرفتن یک استکان چای سکوت را می شکند. تعدادی از سالمندان نسبتا سالم زیر سایه دیوار بر روی فرشی پاره پوره لم داده اند و با چشمان بی رمق زل زده اند به دست قهوه چی سرا، همه با دستان چروک لرزان دسته آلومینیومی لیوان را سفت گرفته اند و منتطر ریختن چای اند. برخی از آنان از فرط عجله گی دست بر کتف شانه دوست سالمند جلوی می گذارند و لبه لیوان را به لوله کتری بزرگ می چسپانند. در این هنگام خدمه قهوه چی سرا که مردی بالا بلند با سیمای عصبانی است با لوله کتری محکم به لبه لیوان پیرمرد (که مردمک چشمان کم سویش زیر عینک ضخیم شیشه استکانی اش سوسو می زند) می کوبد و فریاد می زند: 'کاک ابراهیم بشین سرجات'. و پدر پیر خنررپنزری لب و لوچه زخمی آویزانش را می گزد و دلشکسته سرجایش می نشیند.

 

لحظاتی بعد پیرمردان سالمند که سینه خود را به جرعه چای جوشیده تلخ ترنم بخشیده اند سیگار به دست می شوند و دود را مثل زندگی سیاه شوربختی شان سینه کش می کنند و از لای دندان های مصنوعی و یا کرموی زرد از گوشه ای از دهان بیرون می دهند و حسرت می خورند به دوران جوانی به دوران کانون گرم خانواده.

 

همزمان با رقم خوردن این صحنه از زندگی مردان سالمند در گوشه ای از حیاط سرای سالمندان سنندج، کاک اسماعیل سالمند مبتلا به بیماری - آلزایمر - با دمپایی لنگه به لنگه آبی رنگ، دودستش را گره کرده بر روی سینه با نفس های سردی که پره بینی گوشتالوی اش را می لرزاند به خدمه قهوه چی بد و بیراه می گوید و فریاد می زند که چرا برای همسرش ایران، چای در لیوانش نریخته است. 10 سال قبل ایران همسر اسماعیل کارمند بازنشسته شهرداری فوت می شود و او به دلیل بی کسی و نداشتن فرزند سه سال است که با حکم بهزیستی در سرای سالمندان سکنی گزیده است. اسماعیل 70 ساله، سال گذشته به بیماری آلزایمر مبتلا شد. او تنها اسم شریک زندگی اش را در گوشه ای از مغز به یادگار دارد، این پیرمرد وفادار و عاشق خانواده در هنگام گرفتن سهم غذا و چای افزون بر سهم خود، تقاضای سهم ایران همسرش را نیز می کند و این داستان اسماعیل که برای من تراژیک و برای کارمندان و سالمندان تکراری و مضحک است هرروز ادامه دارد.

 

در میان جمعیت سالمندان مرد این خانه، پیرمردی 72 ساله در کنجی از سرا حیات می کند، تمایز پوشش و رفتار او از دورنمایان است، با آنکه یونیوفرم طوسی خاکستری رنگ سرای سالمندان به تن دارد اما با سنگینی و وقار تمام رفتار می کند و در هنگام هیاهوی توزیع چای آرام در گوشه ای برصندلی قرمز رنگ پلاستیکی تکیه زده و عارش می شود که برای گرفتن چای از خدمه قهوه چی لیوان به سمت لوله کتری بزرگ سفید او بگیرد و سرش داد بزند.

 

او که با سیمای مرتب و محاسنی تراشیده، ادکلن زده و با چشمان کوچک آبی رنگش مدتهاست به من زل زده است، با تبسمی ملیح و با صدای محزون محشون از وقار مرا به سوی خود فرا می خواند.

 

پس از گپ و گفتی دوستانه اما آمیخته به حس پدر- فرزندی داستان زندگی اش را ورق می زند و چون استادی داستان نویس دریای متلاطم سرنوشتش را روایت می کند. او که خود را علی اصغر -ش - معرفی می کند، دست بر کتف شانه بی حسم می گذارد و می گوید: مرا اینجوری نبین زمانی برای خود برو بیایی داشتم، چراغ خونه من روشن و پرفروغ بود برای همه، زن و فررند و خواهر و برادر بر سفره پهن ضیافتم می نشستند، تناول می کردند و می خندیدند.

 

علی اصغر سالمند 72 ساله سرای سالمندان سنندج سال 1348 در دانشگاه تهران لیسانس ادبیات می گیرد و همزمان با تحصیل در اداره فرهنگ و هنر وقت و فرهنگ و ارشاد کنونی استخدام می شود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل شایستگی به مدت شش سال رییس فرهنگ و ارشاد اسلامی سقز می شود و بعد از آن او را به شهر مریوان در سمت ریاست انتقال می دهند. استاد -ش- سه سال به نیکی در شهر مریوان خدمت می کند. این سالمند ساکن در سرای سالمندان افزون بر طبع شعر، عاشق موسیقی و نوازندگی است؛ او از اساتید نوازندگی ویلن است؛ او در گوشه تخت بخت سرای سالمندی ساز ویلنش را آویزان کرده و هروقت دل کوچکش از فرط غصه غمگین می شود آرشه ویلن را بر سیم های پاره زندگی می کشد تا قلب زخمی اش آرام گیرد.

 

_ آقای- ش- با این سابقه مدیریت و توانایی هنری تو کجا و اینجا کجا؟

 

_ چه بگویم که رنجنامه من شاهنامه هزار من کاغذ است، من به دلیل ورشکستکی و خیانت یکی از شرکای سرمایه گذار همه زندگی ام را باختم و به همین دلیل میان من و خانواده دیوار فاصله قد برافراشت. در این شرایط همسرم به همراه فرزند کوچکم هوس فرنگ کردند و به همین بهانه از هم جدا شدیم و او رفت با پسر دوم کوچکم. خدا را شکر شنیده ام که پسرم بزرگ شده و برای خودش کسی شده در نروژ.

 

_ فرزند اولت چی او ایران زندگی می کند؟

 

_ بله پسر اولم هم اکنون 38 ساله است و دارای پروانه پایه یک وکالت است و شنیده ام که ازدواج کرده و زندگی خوبی با همسرش دارد. امیدوارم که در زندگی مشقت نبیند و مسرور و خشنود باشد و هیچگاه شرمنده خانواده اش نشود. هر چند او احوال مرا نمی پرسد اما من دلم برایش تنگ می شود. تاکنون دوبار منزلش رفته ام و حدود دو روز در آنجا مانده ام و بعد به سرای سالمندان برگشته ام.

 

_ تو که بازنشسته ای، چرا برای خودت خانه اجاره نمی کنی و تن داده ای به این زندگی؟

 

_ (آهی می کشد ومی گوید که:) حقوقم به حساب پسر بزرگم واریز می شود.

 

و بعد سکوت می کند و با نوک پا به سنگ ریزه های کف سیمانی حیات سالمندان می زند. داستان زندگی تراژیک علی اصغر را مدیرسرای سالمندان نیز تایید می کند و افسوس می خورد. به گفته او این سالخورده زخمی پس از چشیدن طعم نامهربانی خانواده به مواد مخدر پناه می برد و روزی در خیابان دستگیر و بعد از تایید بی کسی، کارشناسان دادگستری پرونده او را در سال 91 برای پذیرش به سرای سالمندان سنندج ارجاع می دهند.

 

در بخش جنوب غربی سرای سالمندان سنندج نیز در چندین اتاق کوچک 25 زن سالمند سالم و برخی نیز بیمار از پا افتاده ویلچیری و واکر به دست زندگی می کنند.

 

سلطنت خانم 70 ساله که دو سال قبل توسط یکی از فامیل های دور به این سرا آورده شد بعد از فوت همسرش تنها شد. 'خواهر و برادرانش هنگامی که او می رفت خونه شان برای مهمانی، روی ترش کردند و سگرمه درهم فرو برده اند'. او بر تختی فلزی در کنار پنجره اتاق نمور با بوی چشم سوز ادرار بر تخت تکیه می زند و در حالی که غروب زندگی اش را از پنجره می پاید دانه های تسبیح قرمز آویزان برگردنش را در دستان چروکش می چرخاند و برای واژگونی چرخ زندگی خواهر و برادرانش دعا می کند.

 

در تخت آنسوی پنجره سلطنت، فرشته بانوی 65 ساله به زندگی دهن کجی می کند و با تلخند می گوید: من بعد از فوت همسرم تنها شدم و خوشبختانه اجاقم کور است و الا اگر مثل آمنه رفیق هم اتاقی ام مورد بی مهری فرزندانم قرار می گرفتم دق می کردم. در گوشه ای از اتاق زنی حدود 60 ساله با فریاد رشته کلام فرشته را می برد و خطاب به من با شماتت می گوید: جناب رییس! من را از همسرم دور کرده اند اتاقمان را پس نمی دهند. او که بر ویلچری نشسته لب قهوه یی گوشتالوی اش را ملچ و ملوچ می مکد و می گوید: 'من پارسال، همین جا با حبیب آقا ازدواج کردم'و در حالی که می خندد، مراسم و رقص و بزم عروسی را با لرزاندن شانه هایش یاد می آورد. در اثنای شکوه این نوعروس، حبیب آقا، پیرداماد از راه می رسد و با واژه های جویده و زبانی الکن ادامه حرف همسرش را پی می گیرد و می تازد به من: آره آقا بعد از شش ماه اتاقمان را به بهانه کمبود جا جدا کردند، من زنم را می خوام، واسه این ازدواج کرده ام که شب ها تنها نباشم. زن خدمه سرا که با تن پوشی سفید به در اتاق تکیه زده است با علامت سر گلایه و شکوه های تنها عروس و داماد سرا را مهر تایید می زند.

 

در وسط راه مردی پیر با واکر چرخی اش سراهم سبز می شود و می گوید من وفایی ام، سه سال است که پسر و دخترم مرا به این تبعیدگاه آورده اند. او که در عمق چشمان سبزش خشم از چرخ بدکار گردون هویدا بود، افزود: من زمانی برای خود کسی بودم، 72 سالمه من نخستین بنز سواری را 50 سال قبل وارد سنندج کردم، اولین گاراژ سواری خطوط بین شهری را من ـ شریف وفایی ـ راه اندازی کردم، آری زمانی صدای من در محوطه گاراژ رسا بود. لعنت براین سرنوشت، لعنت بر پیری، لعنت بر بی وفایی.

 

او پسرش کارمند است و دخترش در ساوه زندگی بنا کرده است و سالیان متمادی است که از همسرش جدا شده است. شریف سرکچل بی موی اش را زیر کلاه سیاه نخی می خاراند و در حالی که بر زمین تف می اندازد واکر چرخدارش را هل می دهد و از سایه من و خود دور می شود.

 

محوطه سرای سالمندان سنندج خشک است و برهوت، چند اصله درخت سوزنی برگ سایه سار سالمندان این سرا است. در چند نقطه از فضای بی روح این خانه تعدادی صندلی آهنی با رنگ آمیزی بدفرم نصب شده است. آنقدر نشستن بر این صندلی ها آزار دهنده است که سالمندان ترجیج می دهند بر کف سیمانی بنشینند.

 

مدیر عامل سرای سالمندان سنندج از وضعیت نامطلوب این خانه گله مند است و می گوید که مسئولان اعتباری برای توسعه و بهسازی فضای ساختمان اختصاص نمی دهند و تنها در روز سالمند و در برخی از ماه های اعیاد به یاد این سرا می افتند.

 

به گفته علی قادرمرزی این سرا به صورت هیات امنایی اداره می شود و از اختصاص و تخصیص اعتبار سالانه محروم است و تنها امید حیات ساکنان این خانه به کمک خیرین مهربان کردستان گره خورده است.

 

او با اعلام اینکه کلیه اقلام خوراکی گوشت، برنج و روغن توسط خیرین تامین می شود گفت: هم اکنون انبارهای این سرا از اقلام خوراکی خیرین پر است و اگر خیرین نباشند سرای سالمندان سنندج نابود می شود.

 

او هزینه روزانه صبحانه، نهار و شام سالمندان این سرا را بیش از یک میلیون تومان عنوان کرد و افزود: در حال حاضر 65 سالمند، شامل 25 زن و 40 مرد در این خانه زندگی می کنند که حداقل سن سالمندان ساکن 60 سال و حداکثر 93 سال است.

 

به گفته قادرمرزی از مجموع سالمندان 14 سالمند مجهول الهویه، 22 نفر بدسرپرست و بی سرپرست و مابقی دارای خانواده و فرزند هستند. سالانه حدود 10 نفر در سرای سالمندان سنندج به دلیل کهولت سن و بیماری در غربت می میرند و غریبانه در آرامگاه ابدی بدون هیچ مجلس ترحیمی و هیج اشک و آهی آرام می گیرند

 

    دوشنبه 17 شهریور 1393 | 13:22

    کد خبر : 2334

    منتشر کننده : ژ.ل

    فواد محمدی پاسخ دوشنبه 17 شهریور 1393 | 14:18

    0
    0

    پدر جان حقوقت رو از پسرت پس بگیر و برای خودت زندگی کن

    ناشناس پاسخ دوشنبه 17 شهریور 1393 | 16:34

    0
    0

    پدر و مادر گوهری هستند که هیچ مال و ثروتی, هیچ طلا و جواهری و هیچ دریایی عظمت آنرا ندارد.
    خدایا قسم به بزرگیت هیچ پدر و مادری را اینچنان دل آزرده نکن.

    کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
    لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

    نام *
     

    کد امنیتی Captcha image
     
       

    ADS

    ADS

     

    کُردتودی را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید