Go Up
kurdtoday
گروه : سیاسی

حکایت مردی که با یک پا و یک کلنگ فرهادی دیگر شد

کُردتودی: داستان حسین کوه کن یک تراژدی است، از پهلوانی که بر جور و مصائب روزگار و طبیعت غلبه کرد و اکنون در اوج گمنامی بسر می برد.

 

به گزارش کُردتودی ، داستان شیرین و فرهاد داستان باستانی ای است از عشق و دلدادگی  که سینه به سینه حفظ شده و اینک ما ایرانیان وارث نقالی آنها هستیم، اما داستان حسین کوه کن یک تراژدی است از پهلوانی که بر جور و  مصائب روزگار و طبیعت غبله کرد و اکنون در اوج گمنامی بسر می برد.

 

 

حکایت حسین کوه کن یا خالو حسین حکایتی است متفاوت از یک عمر سختی و مشقت، حکایت و نمادی است از غلبه بر معلویت و پیروزی بر صخره های فولادی، حکایت دوباره پیروز شدن تیشه بر سنگ و حکایتی است از  پشتکار آدمی زاد در تحقق بخشیدن به معنای واقعی خواستن.

 

 

زندگی نامه خالو حسین یا حسین کوه کن نمونه کاملی از یک زندگی پر فراز و نشیب است، از شیرینی های و تلخی هایی  که ذهن و دل هر خواننده را تکان می دهد.

 

 

 اگر خستگی اندک مسافرتی 120 کیلومتری را از مرکز استان کرمانشاه به سمت شمال غربی استان( شهر پاوه) بر خود هموار کنید بی شک ازگشت و گذار در تفرج گاه زیبای «میگوره» و  دیدن سرای سنگی « حسین کوهکن » پشیمان نخواهید شد.

 

 

 

 

همکلام شدن با مردی که نزدیک به دو دهه از عمر خود را صرف ساختن سرایی سنگی کرده، آن هم در دل صخره ایی به طول سی متر و ارتفاع دوازده متر، عجیب است و دیدنی.

 

 

حسین کوه کن مردی است از مردمان سخت کوش کرد در استان کرمانشاه و از اهالی و مردمان سخت کوش منطقه خوش آب و هوای  دروله (مرز ایران و عراق در شهرستان پاوه)، دوران کودکی حسین همچون سایر کودکان و بر روال طبیعی گذشت تا اینکه در سن ۲۰ سالگی ازدواج می کند و زندگی وی با ۳ پسر و ۳ دختر هر روز شیرین تر می شود اما این شیرینی چندان دوام نداشت.

 

۲۵ سالگی حسین،  سرآغاز فصل جدیدی از مشکلات کمر شکن و تلاش وی بری فائق آمدن بر آن مشکلات در زندگی است. وی به رسم جوانان زمان خویش به شکار می رود و در حین شکار گلوله ای از تنفگش رها می شود که به پایش اصابت می کند و برای همیشه پایش را از دست می دهد اما هرگز این نقص عضو نتوانست در عزم فرهاد وار خالو خللی ایجاد کند. گرچه حسین خود نیز در آن زمان این امر را فقط خواسته و تقدیر پروردگارش نامیده بود.

 

اندکی بعد خانه و کاشانه اش را در روستای دروله از دست می دهد و به منطقه قشلاق می رود و در خانه ای گلی در آنجا به زندگی ادامه می دهد.

 

 

مدتی بعد از آن نیز همه حیواناتش به دلیل ریزش خانه تلف می شوند و بعد از آن ماجرا سه پسر و همسرش را به دلایل مختلف از دست می دهد. حسین در سختی زندگی تنها می ماند با سه دختر.

 

بعد از شوهر دادن دخترانش وی بیش از پیش احساس تنهایی و سختی می کند امام این پایان مشکلات حسین نبود چراکه مدتی بعد نیز همسران هر سه دخترش هم از دنیا می روند.

 

حسین که تنها و در اوج مشکلات غیر قابل تصور است به منطقه  کوهستانی و خالی از سکنه میگوره (در نزدیکی روستای باینگان از توابع شهرستان پاوه ) می رود و با جسم معلولش تصمیم به جنگ با سرنوشت و صخرها می گیرد.

 

 

 

 

با ورود حسین به میگوره گویا سرنوشت فصل جدیدی را برای وی رقم زده است و می خواهد به پاس سختی های که کشیده و خواهد کشید نامش را در ذهن جهانیان جاودانه کند.

 

حسین در سال ۵۷ با جسمی معلول، یک کلنگ و بیل شروع به تراشیدن دل صخره می کند تا در بی کسی و برای خود کاشانه ای مهیا کند.

 

وی ۱۹ سال از عمر خود را برای ساخت خانه اش صرف می کند و هیچ گاه در طول این ۱۹ سال ناامید نمی شود و کار را رها نمی کند و جالب آنکه تمام این مدت این کار رابا یک کلنگ و بیل انجام داده است. کلنگی که خود او  آن را بسیار دوست می داشت و اعتقادتش برآن بود که جنس کلنگش از الماس است.

 

 

در این مسیر نرسیده به پاوه، به یک سه راهی معروف به گردنه شمشیر می رسید. در سمت چپ، تابلویی با عنوان «میگوره» - ییلاق گاه عشیره امامی ، محل زندگی عمو حسین – ادامه مسیر را به شما نشان می دهد.  ورود به جاده ای خاکی و دیدن خانوارهای اندکی که هنوز به صورت کوچ نشین، میگوره را سکونت گاه تابستانی خود قرار داده اند، نوید رسیدن به مقصد را می دهد.

 

 

 

 

اینجا از هر کسی بپرسید، با خوشرویی تمام  تا نزدیکی سرای سنگی عمو حسین، شما را همراهی خواهد کرد. درابتدا چیز خاصی جلب توجه نمی کند. در قسمت جنوبی صخره، پرچینی کوتاه از سنگ، که با مهارتی خاص روی هم چیده شده اند، تعدادی حفره ی دریچه مانند در دل صخره ای، و آلاچیقی که خبر از مهارت سازنده می دهد روی صخره ای دیگر روبه روی دریچه ها، دیده می شود. اما دیدنی ها را باید سرای سنگی حسین کوهکن را دید!

 

 

 

 

ورودی اصلی سرا در قسمت شمالی و پشت صخره، واقع شده است. ورودی، دریچه ایست تا حدودی تنگ و باریک، در دل صخره با شیبی اندک و ارتفاعی کوتاه و چند پله. در همان ابتدای مدخل، دالانی بسیار کوچک به سه ورودی ختم می شود. در سمت راست اتاقی وجود دارد با ابعادی در حدود 2 در2 متر و ارتفاعی شاید کمتر از یک ونیم متر، در دیواره سمت راست اتاق، تاقچه های کوچکی تعبیه گردیده است. دریچه ای کوچک در کنار ورودی اصلی، با انعکاس روشنایی بیرون، نور اتاق را تامین می کند.  

 

 

ورودی دیگر، به اتاقی ختم می شود تا حدودی شبیه به همان اتاق اول، با این تفاوت که دریچه ای بزرگ تر،روبه روی ورودی ایجاد شده که فضا را روشن تر می کند. وردی سوم به ایوان اصلی بنا ختم می شود. ایوان در ابعاد 3 در 5 متر و ارتفاعی حدود یک متر و هفتاد سانتی متر، با دیواره هایی  که انگار استاد بنایی کارکشته آن ها را طراز گرفته ،

این تصاویر گویای صبر و مهارت عمو حسین است که چنین بنایی سنگی را تنها با کلنگی قدیمی که گویا تا به حال تیشه اش را هم عوض نکرده، ساخته و پرداخته گشته  است. دریچه ایی که رو به روی ورودی ایوان ایجاد شده، راه ورود به سایر بخش های سرا است.

 

 

 

 

 بلا فاصله و پس از خروج از آن دریچه، اولین چیزی که نگاه را به سوی خود جلب می کند، آلاچیقی ست  که محل استراحت روزانه عمو حسین است. در سمت راست خروجی، دو اتاقک قرار گرفنه اند با مدخل هایی به مراتب بزرگ تر.اتاقک اولی زیاد روی آن کار نشده و انگار به کار بیشتری نیاز دارد، دومی هم به سبک و سیاق همان اتاق های ابتدای ورودی بنا ساخته شده و عمو حسین از آن به عنوان استراحت گاه شبانه و محل اصلی زندگی خود استفاده  می کند.

 

 

در این قسمت نکته ای که جلب توجه می کند ساخت دستشویی و حمام است که انگیزه ساخت سرا را تا حدودی روشن می کند که دنبال کردن موضوع، خود مقال و فرصتی دیگر می طلبد.

 

 

در سمت چپ خروجی ایوان دو اتاق دیگر با فاصله از ایوان قرار دارند که دیدن آن ها را موکول می کنیم به بعد از گفت و گو با حسین کوهکن.

 

 

عمو حسین را "فرهاد ثانی" نیز می گویند

 

 

نزدیک به هشتاد سال سن دارد. موهایش – که به رسم همه پیرمردهای کُرد، زیر کلاه و دستمالی(کلاو  تاقیله) پنهان شده – سفید شده است بسان برفی که درهر بارش زمستانی بر روی صخره اش می نشیند. صورت آفتاب سوخته،محاسن پر پشت سفید و خاکستری، پیشانی چین خورده و چشمان خاکستریش ترکیبی آفریده که آدمی را در همان نگاه اول، مجذوب "فرهاد ثانی " – لقبی که یکی از شعرای معاصر، در شعری که برای او سروده به وی داده است – می کند.

 

 

 

 

از او در رابطه با همان آغاز شروع به  کار این بنای سنگی، می پرسیم؟

 

 

سکوت می کند، به دوردست خیره می شود، رویش را به سوی دیگر می گرداند با دست گوشه چشمش را پاک می کند، نفسی عمیقی می کشد و ...) آن روز را خوب به خاطر دارم، ظهرگاه یک روز سرد زمستانی، نزدیک به بیست و چند سال پیش (تاریخ ها را خوب به خاطر ندارد و به قول خودش مدت های مدیدی است که دیگر آمار سال ها را هم از دست داه است، چه رسد به ماه و روز)، ما بر اثر جنگ آواره شده بودیم و به اصطلاح آن روزها جنگ زده، بی خانه و کاشانه. افراد عشیره هرکدام به شهری و روستایی پناه برده بودند و من نیز به همراه خانواده ای که در آن روزها مرارت زیادی کشیده بودیم به یکی از همین روستاهای اطراف، پناه بردیم.

 

 

اتفاقات زیادی افتاد و اهالی رفتار خوبی با ما که مهاجر بودیم نداشتند. در زندگی مصائب زیادی دیده بودم هر سه پسرم قبل از رسیدن به هفت سالگی و هرسه دامادم در اثنای سالهای جنگ فوت کرده بودند. همسرم را چندی پیش از دست داده بودم و پای راستم هم در سانحه ای سال ها قبل، به هنگام شکار از زانو قطع شده بود. یک روز سرد، اواخر زمستان بود، چرایش برایم مهم نبود با دختر و نوه ام به «میگوره» که در آن هنگام از سال، خالی از سکنه بود آمدیم و شروع کردم به کندن سنگ و تیشه زدن به صخره.

 

 

 

 

یافتن انگیزه ی کارهای خارق العاده، همیشه کار آسانی نیست. ازعمو حسین،خواستیم تا انگیزه خودرا از ساختن چنین سرایی اعجاب برانگیز بیان کند، در پاسخ می گوید که من همه اتفاقات زندگیم را در پای تقدیر، می بینم و حکمت خدا. اینکه  در بمباران، بمبی درست به وسط خانه ام اصابت کند و دار و ندارم فنا شود، پنجاه و هفت سال پیش و در اوج جوانی یکی از پاهایم از زانو قطع شود، آوارگی و دربه دری و صاحب خانه ای که به طرز ناشایستی رفتار می کرد و... بالاخره همه وهمه باعث شد تا به عنوان اعتراض به این وضعیت اسف بار به این صخره پناه بیاورم و شاید انگیزه بسیار مهم تری که بعدها به من انرژی دو چندان می داد به یادگار گذاشتن اثری بعد از خودم بود برای ملتم.

 

 

گویا دریچه خروجی  ایوان سرا محل آغازین این طرح زیبا و دیدنی بوده است. حسین کوهکن، خود نیز در ابتدا فکر نمی کرده است که بنایی چنین باعظمت بسازد. وی می گوید: در ابتدا صرفا می خواستم حجره ای کوچک در دل صخره بسازم تا در آن بتوانم آسوده دو رکعت نماز بخوانم. اما هر روز که می گذشت انگار نیرویی مضاعف پیدا می کردم در ادامه کار و توسعه سرا.

 

 

عمو حسین به توصیه شیخ طه (یکی از شیوخ معتبر منطقه ) در داخل یکی از اتاق ها برای خود قبری هم حفر کرده است و انگار سنگ قبرش را هم سفارش داده. همراه با این مرد والا همت به سمت دو اتاق دیگری که در سمت چپ دریچه خروجی ایوان قرار داشتند می رویم.

 

 

 

 

اتاق انتهایی که در ضلع غربی صخره واقع شده نیز به سبک و سیاق همان اتاق های ورودی سرا می باشد اما اتاق کناری، اتاقی است متفاوت از همه اتاق ها. اینجا همان اتاقی است که قرار است آرامگاه همیشگی عمو حسین باشد و ایشان تا ابد در اینجا آسوده از تمام دربه دری ها و غم و غصه هایی که در این روزهای تنهایی و پیری، انگار بیشتر بر روی دوشش سنگینی می کند برای همیشه در آن، آرام بگیرد.

 

 

در حالی که می خواهیم از عمو حسین جدا شویم ، می پرسم اگر به سی و چند سال پیش برگردی بازهم همین کار را دنبال می کنی؟

 

 

 با نیشخندی که انگار در آن هزار کنایه نهفته است به کمک عصاهایش بلند می شود تا ما را بدرقه کند بر می گردد و ...) آن روزهایی که تازه شروع کرده بودم خیلی ها به من نیش و کنایه می زدند که کارم خارج از عرف و عادت معمول آنان بود اما من همه را تحمل کردم تا امروز در اندیشه احداث طبقه دوم سرایم باشم.

 

 

 

 

امیدواریم آرزوهایش روزی به واقعیت بپیوندد. ایشان نمونه یک انسان مبارز است که صخره ای را در 19 سال حفر کرده است فقط به خاطر اعتقادات و افکاری که داشته است نه هیچ انگیزه مادی و دنیایی

 

 

بخشی از نوشته محمد بختیان توریستی از کشور فلسطین برای عمو حسین

کلمات کلیدی

    شنبه 15 شهریور 1393 | 14:38

    کد خبر : 2281

    منتشر کننده : رامیاری

    نظرات :

    هیچ نظری ثبت نشده است!

    کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
    لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

    نام *
     

    کد امنیتی
     
       

    مقـالـه / یادداشت

    بیشتر ...

    ADS

    کانال رسمی کردتودی در تلگرام

    سنه بازار

    ADS

    ADS

    ADS

    ADS