کُردتودی اخبار کردستان، ایران و جهان

شهید خدارحم بابایی/

به یاد ماندنی ترین شب زندگی یک شهید

شهید، خدارحم بابایی، یادماندنی ترین، شب، روستای هشمیز، سنندج، روستای تازه آباد چهل گزی، پیشمرگ

آخرین شبی که همسرم در منزل بود، با هم به خانه مادرش رفتیم. تا دیر وقت در منزل مادر همسرم بودیم. خدارحم مدام با بچه ها و مادرش شوخی می کرد و آنان را می خنداند. وقتی به خانه برمی گشتیم به من گفت: «امشب خاطره ای برایتان خلق کردم تا هر وقت کنار هم جمع شدید، به یاد این شب بیفتید و یادی از من بکیند».

به گزارش کُردتودی، پیشمرگ مسلمان کرد شهید خدارحم بابایی در شانزدهمین روز از خردادماه سال 1335 در روستای هشمیز از توابع بخش ژاورود شهرستان سنندج در خانوده ای مستضعف دیده به جهان گشود.

 

وضعیت نامناسب اقتصادی خانواده و نبود امکانات آموزشی در روستا؛ دو عاملی بود که خدارحم را از نعمت سواد محروم کرد و به همین خاطر خدارحم از دوران کودکی به کار کشاورزی روی آورد و در کنار پدرش ـ میکائیل ـ مشغول به کار شد.

 

خدارحم بعد از اینکه به سن جوانی رسید، سنت حسنه ازدواج را به جای آورد و صاحب پنج فرزند ـ چهار پسر و یک دختر ـ شد.

 

ظلم و ستم حکومت پهلوی همواره خدارحم را آزار می داد، تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، خدارحم با افکار و اندیشه های الهی حضرت امام(ره) آشنا شد و به جمع مریدان آن حضرت پیوست.

 

زمانی که عناصر گروهک های ضد انقلاب هم چون قارچ سر برآوردند، خدارحم نیز مانند مردم مسلمان و آزاده کردستان، به مخالفت آنان برخاست و هیچ گاه با خواسته های نامشروع آنان کنار نیامد.

 

پس از آغاز پاکسازی منطقه از لوث وجود عناصر گروهک های ضد انقلاب توسط رزمندگان سپاه اسلام، خدارحم در اوایل سال 1360 به جمع پیشمرگان مسلمان کرد پیوست و به مصاف دشمنان اسلام و انقلاب رفت. خدارحم در عملیات های مختلفی که برای پاکسازی منطقه صورت می پذیرفت، نقش آفرینی می کرد و در عملیات های متعدد شرکت می کرد.

 

این مسلمان آزاده پس از ماه ها تلاش و مجاهدت، سرانجام در اولین روز از اردیبهشت ماه سال 1362 در جریان حمله ضد انقلاب به پایگاه روستای «تازه آباد چهل گزی» هدف اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و مرغ روحش در آسمان عشق به پرواز درآمد.

 

خانم بهجت فرجی ـ همسر شهید ـ آخرین شب زندگی همسرش را اینگونه بازگو می کند:

 

آخرین شبی که همسرم در منزل بود، با هم به خانه مادرش رفتیم. خدارحم، مادرش را خیلی دوست داشت و برای ایشان احترام خاصی قائل بود. تا دیر وقت در منزل مادر همسرم بودیم. خدارحم مدام با بچه ها و مادرش شوخی می کرد و آنان را می خنداند. وقتی به خانه برمی گشتیم به من گفت: «امشب خاطره ای برایتان خلق کردم تا هر وقت کنار هم جمع شدید، به یاد این شب بیفتید و یادی از من بکیند». انگار به دلش افتاده بود که رفتنی است.

 

آن شب وقتی به خانه برگشتیم، همسرم مرتب بچه ها را می بوسید. پسر کوچکمان را در آغوش گرفته بود و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، او را می بوسید. گفتم: خدارحم چرا امشب این قدر بی قراری می کنی؟ گفت: احساس می کنم اتفاق خاصی در زندگیم خواهد افتاد.

 

همسرم صبح زود از خواب بیدار شد تا به محل خدمتش برود. به او گفتم: چرا اینقدر زود می روی؟ گفت: «نمی دانم، ولی فکر می کنم اگر بچه ها از خواب بیدار شوند توان خداحافظی با آن ها را نداشته باشم. اگر نتوانم خودم را کنترل کنم، در روحیه بچه ها تأثیر بدی خواهد داشت». وقتی همسرم می خواست راهی شود، رو به من کرد و گفت: «همه شما را به خدا می سپارم، حلالم کنید». این آخرین جمله ای بود که از همسرم شنیدم.

منبع: پیشمرگ روح الله

انتهای پیام/M.I

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 09:18

کد خبر : 15397

منتشر کننده : الف ر/p

هیچ نظری ثبت نشده است!

کردتودی نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

نام *
 

کد امنیتی Captcha image
 
   

پیشنهاد سردبیر:

آرشیو پیشنهاد سردبیر
 

کُردتودی را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید